تبليغاتX
بازم هميشه

بازم هميشه

آرشيو مطالب

حرف زدن با چاه

  بخش دوم از : ایده های لهجه دار

 

در یکی از شب‌های پرتنش مجبور شدیم به دلایل تجربی از جمله گشاده‌دستی فضاهای باز برای حل بحران، ادامه مشاجراتمان را در یکی از پارک‌های اطراف پی بگیریم. در آنجا بعد از سرد شدن نسبی اوضاع با صحنه‌ای مواجه شدیم. مرد جوانی که تلفن همراه مستعمل و خاموشی را در دست گرفته بود چند متر آن طرف‌تر مدام به این‌سو آن‌سو حرکت می‌کرد و با شخص (مونث) غایبی که در آن‌طرف خط از قرار معلوم مدام التماس و طلب بخشش می‌کرد به شدت و حرارت فحاشی می‌کرد و از او می‌خواست که دیگر با او تماس نگیرد و به قول معروف التماس نکند و دست از سر او بردارد. کارکرد تلفن همراهی که او را وارد این نمایش رقت‌انگیز کرده بود چیزی‌ست که در این مقاله سعی در پرداختن به آن را دارم.

  پی گیری این سئوال که یاداشت‌های خصوصی برای چه کسی و چرا نوشته می‌شوند و به تعبیری مخاطب یاداشت‌های خصوصی کیست همواره به یک "من" تمثیلی یا نیابتی که روانشناسی آن را در درون "خود" (ego) تعریف می‌کند ختم نمی‌شود و شاید باید بحث را با عنصر مازاد یا دنباله‌ای که از این تعریف بیرون می‌زند گسترش داد. حکم ساده‌ای به کمک خواهد آمد: "در من چیزی هست که از من بیشتر است" چیزی که قرار نیست جذب هر نوع تعریف‌پذیری‌شده و همواره به صورت یک پسمانده، سمپتوم یا عنصری غیر قابل جذب در نظر گرفته خواهد شد. (معاشقه معنا و استعلاء) کمی ساده‌تر که نگاه کنیم موضوع یاداشت کردن را چیزی در ارتباط با حافظه و یا به تعبیر دیگر وجدان خواهیم یافت. آیا یاداشت‌های خصوصی قرار است توده‌ای از فاکت‌ها در جهت نمایش انبار یا مخزنی از بازنمایی "من " در شبکه‌ای از واژه‌ها باشند شبکه که همواره دو سویه مفاهمه و سوء‌تفاهم را همزمان یکی می‌کنند؟ (مساله بازنمایی) دو سویه وفاداری و خیانت. آیا بازنمایی و انتقال کنش من به مثابه " فردیت" به این شبکه ممکن خواهد بود شبکه‌ای که مبنای آن بر اساس توافقات عام صورت پذیرفته؟ من یا "راز من" به عنوان گره‌ای ناگشوده همواره در درون توافقات هضم  خواهد شد.

مدت‌هاست که به یک تصویر فکر می‌کنم. یک تصویر از جنس بورژوازی مابانه‌اش که در آن مرد خانواده روی کاناپه‌ای لم داده و در حال خواندن روزنامه است. زن در آشپزخانه مستقر شده و در حال انجام کارهای روتین با لحنی محزون ترانه‌ای را می‌خواند. ترانه‌ای که فراق از آن می‌بارد. مرد روزنامه می‌خواند و در جذبه آرامش این لحظه توهم‌آلود شاید از فنجان چای‌اش کام می‌گیرد. زن می‌خواند و به روبرو خیره می‌شود گویا مشکل کوچکی در این میان نادیده گرفته شده‌ست. بیایید با چشمان پارانوئیک به این ماجرا بیاندیشیم و دو احتمال را در خود به عنوان دو سویه از بازی تقویت کنیم.

 1. ترانه محزون شگرد یا روکشی برای التیام فراق موجود است. با توجه به این نکته که چیز موجود تولید فراق نمی‌کند و آرزومندی همواره نیازمند مطلوبی غایب است.

2. مطلوب یا معشوق غایب مشخصی وجود ندارد و زن تنها در جذبه این ژست در حال تجربه نوعی فراق مضاعف است که از طریق آن ترانه محزون در او کارسازی شده و شاید این نیز شگردی زنانه است برای تولید نوعی غیاب حاضر در برابر مرد.

در این جا ما با دو نوع برخورد متفاوت با نشانه روبروییم. اولی را می‌توان به زبان کمی مسلح "ایدئولوژی" خواند و دومی را "وانموده". ایدولوژی = خیانت نشانه‌ها به واقعیت. وانموده = کنارزدن واقعیت و رونویسی‌اش به دست نشانه‌ها. ایدئولوژی به فرایند تحریف و یا پنهان‌کردن چیزی که هست اطلاق می‌شود و "وانموده " به نمایش و در معرض دید قرار دادن چیزی که نیست.

صدامو می‌شنوی؟ اینجا آنتن نمی‌ده...

   "نام پدر" به عنوان اختلال در هم آمیختگی نفسانی میان مادر و فرزند، از این رو اهمیتی اساسی دارد که باعث می‌شود تا مادر از لحاظ نفسانی از فرزند خود فاصله گرفته و بیداری میل جنسی او نسبت به همسر خود عنصری تازه در حیات نفسانی کودک پدید آورد، بدین معنی که "نام پدر" را نزد او تعین ببخشد. تعین نام پدر اولین قانونی است که در هم آمیختگی مادر و فرزند دخالت کرده و برای نخستین‌بار مادر را به فرزند "حرام" می‌کند. از این به بعد "بودن" جای خود را به "داشتن" می‌دهد. بدین معنی که تا به حال در رابطه هم آمیخته آن‌ها وجود مادر وجود کودک بود و وجود کودک وجود مادر. در حالی که با تعین قانون ِ مرتبط به "نام پدر" از این به بعد کودک "دارای" مادر می‌شود و مادر "صاحب" فرزند. زبان عرصه جدال نام پدر به مثابه قانون و لذت است عرصه بازی بی‌پایان تعریف و عدول، ساخت و تخریب است.

 خواست انسان برای برقراری ارتباط مجدد با مطلوب از دست رفته منجر به تردید اساسی در حوزه ارتباطی یک سویه بوده است. التماس و تضرع به درگاه خدایان همواره با برداشت‌های متعارضی همچون قهر خدایان در اتخاذ سکوت و عدم پاسخ به درخواست در اغلب موارد منجر به تولید نوعی "خودمجرم‌پنداری" در قالب ایده "گناه اولیه" در ذهن انسان شده که می‌توان آن را اصلی‌ترین برداشت در تفسیر این سکوت مهیب به شمار آورد. سر خم کردن به تقدیری تراژیک در سایه خواست خدایان نیز نوع دیگری از تفسیر این سکوت مقتدر در سایه هجوم نوعی "وفاداری" به ایدالیسم الگوها(خواست پدر)ست. در متون دو زبانه‌ای که از "آشورها" به جا مانده مردگان بی‌درنگ "ایلانی" یعنی خدایان نامیده می‌شدند و شاید بتوان بخش عظیم این چرخش ناگهانی در حوزه ارزش "غیر مصرفی" را در همین جا جست که منجر به خلق بت‌ها به عنوان تولیدات غیر قابل مصرف شد.

چرخش ناگهانی موضوع ارزش در یک لحظه ناب ِ از دست رفته را به جایگاه خدایان منتقل می‌کند و به واسطه سیستم آرزو او را به جایگاهی می‌نشاند که به نوعی از گفتگوی یک طرفه به مثابه برخورد با این تردید و گشودن زبان نشانه‌ها در قالب احتمالات امکان می‌دهد. "نیایش" ساده‌ترین برخورد با این بحران ارتباطی‌ست. شکل عام نیایش که با ستایش آشکار خداوند آغاز می‌شود و با خواستی شخصی پایان می‌یابد از دوران بین‌النهرین تاکنون تغییر چندانی نکرده است. این ارتباط نیاز چندانی به پاسخ سریع و فوری نداشته و پاسخ معمولاً در قالب نوعی استجابت بر روی زمین جستجو شده است. ایده اصلی کتاب "شاخه زرین" یعنی خواست "باروری" نیز بر این اساس قرار گرفته است. شاید بتوان ابتدایی و ماناترین راه "کشف اراده خدایان خاموش" را در روش کودکانه و ناماهرانه ثبت ساده رخدادهای نامعمول و مهم در قالب "فال گرفتن" جست که بر خلاف "غیب‌گویی" که از فاعلیت مضاعفی نسبت به نیایش برخوردار است فال‌گیرنده تمایل به اتخاذ موضعی مفعولانه و فرمان‌پذیر در این رابطه را دارد. نوع دیگر نمایش این اراده خاموش دستی پنهان را می‌توان در "قرعه‌کشی" جست. در تمام این موارد نشانه میل به بازگویی و گسترش یک منولوگ تا مرزهای گسترده دیالوگی فعال را دارد. ورق‌های تاروت، غیب‌گویی بر اساس خوانش احشای حیوانات قربانی، طاس، خوانش اراده اعداد و نظایر آن را می‌توان تلاش برای برقراری و احیاء این ارتباط از دست رفته دانست. روش و ترفند خوانش این "راز" همواره به طی نوعی مراتب و در نظر گرفتن سیستمی از تأویل به مثابه برقراری ارتباط با شماره مورد نظر است و بر خلاف باور عرفانی در تام و تمام دانستن حقیقت و پارادوکس مفهومی مثل "طی طریق" و بازی همواره سوء‌تفاهم برانگیز غایت و حصار (رهایی و بند) گفتگو با خدایان همواره راهی برای نفوذ و عبور از یک دریچه تنگ است.

یک چاه دریچه‌ای به سوی منبعی از حیات است که ارتباط با آن همواره توسط یک میانجی (چه از طریق ریسمان و چه از طریق لوله) یا به تعبیر دیگری "بند ناف" برقرار می‌شود. ارتباط یک زمین با یک چاه ارتباطی کاملاً مقید و مراقبت شده است. یک قطعه زمین را در نظر بگیرد که در جایی از آن یک چاه حفر شده است آن چاه به منبعی از آب می‌رسد که گاهی می‌تواند خیلی بزرگ‌تر از زمینی باشد که قرار است آب آن را تامین کند. چرا نمی‌توان این ارتباط را گسترش داد و مرزهای زمین را تا جایی که ممکن است به مرز آب رساند؟

 آیا در آن صورت می‌توانستیم از چیزی به نام چاه حرف بزنیم. آیا آن وقت ما از زمین خود دریاچه‌ای برزگ نساخته بودیم؟ پس هر چاه تا وقتی می‌تواند معنی و تفاوت خود را با یک دره، دریاچه، استخر و هر چیز دیگری در این رابطه حفظ کند که امکان مراقبت از محدودیت‌های خود را به بهای حیاتش حفظ کند. موضوع دقیقاً بر سر نوع برخورد با حقیقت است. چاه از این رو مختصات یک "راز" را داراست با این توضیح که یک راز یک امکان گشودگی مراقبت شده است. رازی که به موضوعی طبیعی ختم شود را نمی‌توان یک راز به شمار آورد و همین‌طور رازی که قابلیت افشاشدن را نداشته باشد را نیز. پس هر راز یک حفره به سمت اطلاعات و یا منبعی ویژه است که اولاً موضوع غیر معمولی (ارزش مازاد) را در خود دارد و دوم اینکه در یک لحظه به امکان بستگی و گشودگی خود مقید است. تفاوت راز  با یک خبر دقیقاً به مثابه دیدن تصویر خود در آینه یا چشمه است با حرف زدن با چاه. حرف زدن با چاه امکان مبادله را به تاریکی می‌سپارد و اگر هر دو این کنش‌ها را اقدامی در جهت برقراری نوعی ارتباط یک سویه با خود بدانیم امکان انعکاس و پژواک صدا در یک چاه همواره نوعی مدیوم را به عنوان میانجی در اختیار می‌گذارد تا “او” یکتایی حضور خود را از خلال انعکاس به تعویق افتاده خود باز یابد. درست مثل کسی که با نوشتن یاداشت‌های خصوصی با کنش خویش به مثابه کنش دیگری مواجه شده و با قرار گرفتن در امکان "دگر بوده‌گی" که نوشتار به مثابه بازتاب دهنده او در برابرش می‌گذارد، در همان حال خود نیز مخاطبی‌ست برای خود. در این بین چاه و کلمه به عنوان مدیوم برقراری این ارتباط  نقش میانجی را در جهت ایجاد حفره‌ای در منولوگ موجود ایفا می‌کند. این حفره به کجا باز می‌شود واقعاً پشت این تاریکی چه چیزی پنهان شده است. ارتباط جنین با مادر همواره از طریق بندناف کنترل و محدود می‌شود و اگر این اتصال محدودیت خود را از دست دهد منجر به خفگی و مرگ جنین خواهد شد. پس ارتباط با لذت و یا به تعبیر دیگر حقیقت به مثابه منبع (آب) با استفاده از همان استعاره موقعیت چاه همواره ارتباطی محدود و با فاصله است که باید توسط یک میانجی و یا واسط، کنترل و محدود شود. در اینجا لزوم نوعی شریعت به مثابه ترجمه الهیاتی سیستمی از عملکردهای مشخص و محدودکننده به بحث باز می‌شود. آیا در این جا اتصال به مطلوب صرفاً چیزی است که از طریق نوعی عملکرد خاص و فقط همان عملکرد میسر است مثلاً از طریق یک شماره نه رقمی 000000000؟ آیا می‌توان مرزهای این وضعیت ویژه را درهم شکست و این احتمال 9999999999 را در یک وضعیت "همه آن بینی" (اسکیزوفرنیک) به همه منتقل کرد؟ شیوع همان مفهومی سرطانی‌ست که این وضعیت را به تکثیر می‌کشاند در این حالت مرز تعاریف و فایل‌های به شدت کلاسه شده نشت کرده و آغشتگی کار را به جایی می‌کشاند که "به هر جا بنگرم روی تو بینم" را هم‌ذات‌پنداری کنیم.

مسئله دقیقاً باز می‌گردد به امکان ایجاد یک حوزه خصوصی به مثابه یک کد در دل سیستمی از شمول و گستردگی. راز من همواره با کلماتی بیان خواهد شد که از توافقات عام بر سر مدلول‌های مشترک سامان گرفته است اما راز من چینشی منفرد و یکتا به سمت نوعی سامان‌یابی خاص است در دل این توافقات عام. پس راز من نوعی حصار در دل حدود عام است درست مثل یک نقشه گنج که با نشانه‌های عام و طبیعی سامان می‌یابد اما چینش و نوعی هدفمندی در آن صرفا یکتا و مقید به همان نسخه است. یک کشوی خصوصی، یک شماره مخصوص و یک کلید. این ارتباط همواره ایده خلوت را در پس زمینه داشته و همواره مرا به یاد قطعه‌ای از یک شعر می‌اندازد:می‌رود تنهایی‌اش را انجام دهد.

 از این پس هر عضو قبیله نامی دارد و می‌توان او را در غیابش نیز بازآفرینی کرد. می‌توان به "او" اندیشید.

اگر فرایند آگاهی انسان و آشنایی او با عناصر اطراف را پرسه‌ای در جهت رفع نیازهای جاری او و به نوعی پاسخ و انعکاسی از بدن او به شمار آوریم و مثل کسی چون "لوی اشتروس" بر این باور باشیم که "ضرورت" پیش‌شرط آگاهی انسان اولیه بود و او در ابتدا چیزهایی که قابلیت خوردن داشتند را کشف کرد و بعد به جنبه‌های دیگری از جمله جنبه‌های درمانی و حفاظتی در طبیعت پرداخت. ساخت بت‌ها و تولید خدایان را در کدام منطقه از این ضرورت می‌توان جای داد؟ آیا نیاز به گشودن دریچه‌ای به جهان دیگر که تجربه‌ای چون فکرکردن به تاریکی را در عقبه داشت تبدیل به ضرورت تولید چیزی شد که هیچ جنبه مصرفی خاصی نداشت؟ یا او می‌خواست این روند اضمحلال و مصرف را با ساختن چیزی که از چرخه زوال می‌گریخت با کارکرد نوعی "تشخیص" یا تجسد (جاندارپنداری) با نفس طبیعت به چیزی بر علیه زمان و میرایی بدل کند؟ کسی چه می‌داند شاید هم سودای نوعی نشانه‌گذاری حافظه عمومی به مثابه تاریخ و غلبه بر مرگ در میان بود. در هر حال او توانست خواب مردگانش را ببیند و برای ایجاد دریچه‌ای در مرگ به فکر ساختن چیزی افتاد تا بتواند با تمرکز بر روی آن از مادیت حضورش فراتر رود. بله مسئله دقیقاً بر سر موضوع "استعلاء" و یا همان "فرا رفتن از ساحت تجربه"ست به تعبیری دیگر "خوانش غیاب". او می‌خواست از جهان مادی فراتر رود و پا به تاریکی بگذارد. جهان بت‌ها وسوسه او بود جایی که ارزش او در بن‌بستی از نظام مصرف به منطقه‌ای تاریک بدل می‌شد و این منطقه را گاهی با قربانی‌کردن خویش به عنوان "توتم" نیز آزمود. اولین سنگ‌نوشته‌ها، اولین ساخته‌ها با سنگ و چوب و هر آنچه در اختیار داشت او را در غیابش نیز باز می‌نمایاند و در همین مسیر بود که او به خط رسید.

 اگر فرض را مبنی بر این که: خواندن در جریان تکامل خود از توهم شروع شد، به بت‌ها رسید؛ ‌شکل تصویر نوشته (هیروگلیف) به خود گرفت و آن‌گاه به تولد خط میخی انجامید، را در خود تقویت کنیم نوعی فرایند دایره‌گون را به نظاره خواهیم نشست که از توهم به "چیز" (به مثابه موضوع مادیت یافته) و از چیز به نشانه و تبدیل به توهم دوباره در حال چرخش است. کلمه در جایی که به اسم خاص بدل می‌شود مختصات گسترده‌ای به خود می‌گیرد. نام خاص، چیزی بیش از نشانه، ایما، و اشاره‌ای انگشتی به کسی است، به عبارتی، نام خاص معادل توصیف است. وقتی می‌گوییم "ارسطو" واژه‌ای را به کار می‌بریم که معادل توصیف یا رشته‌ای از توصیف‌های معین است مانند "مولف روش منطق تحلیل" یا "بنیانگذار هستی‌شناسی" و غیره. در این‌جا بهتر است به منطقه‌ای وارد شویم که نشانه تراکم بیشتری از اطلاعات را در خود انباشته و می‌تواند بر غیابی که حامل آن است سرپوش بگذارد. بله باید از تصویر گفت.

شاید باید در این‌جا پیش و بیش از هر چیز از تفاوت بنیادین دو نوع از تصویر گفت. تصویر به مثابه image در مقام ماسک مرده یا نماد و دوم تصویر به مثابه dynamic (متحرک). بعد اول متناظر است با خاطره که حافظه‌ی ارادی بدان دست می‌یازد و حال آنکه بعد دوم متناظر است با تصویر که در تجلی خاطره غیر ارادی برق‌زنان حاضر می‌شود و به ورای خویش اشاره دارد به یک کل که خود جزیی از آن است و از همین روست که در یونان باستان افسانه‌هایی بیان می‌شد که در آن‌ها مجسمه‌ها، بندهای نگاه‌دارنده‌ی خود را می‌گسلاندند و آغاز به حر کت می‌کردند. 

سال‌ها پیش کتابی که مجموعه تقریباً کاملی بود از اشعار فروغ فرخزاد را خریدم که  زیراکس بی‌کیفیتی بود از چیزی که انتشارات نوید آلمان پیش‌تر منتشر کرده بود در هر حال جدا از آب گذشتگی کتاب و سر و شکل سلامتش که گویی تیغ سانسور نخورده بود چیز جالب کتاب چند عکس در حالت‌های مختلف از فروغ  بود که گاهی این تصاویر مرا بیشتر از اشعار مجموعه به خود مشغول می‌کرد. شاید در چهره عاصی و استخوانی آن زن در آن دوران چیزی از چهره مادر را جستجو می‌کردم و از آن حالت عاصی و گستاخ چشم‌ها و زمختی ملیح چهره‌اش مخصوصاً در عکس‌هایی که به دوربین زل زده بود و پوزخند محوی که به لب داشت چیزی می‌خواندم که از تصویر او عبور می‌کرد. بعدها متوجه نکته ظریف و غیر قابل اثباتی در انطباق آن تصاویر با تصویر "آلبر کامو" شدم. برداشت من این بود که گویی نوعی الگوی رفتار و منش فردی به مثابه یک "ژست" از تصاویر کامو ناخودآگاه به درون فروغ خزیده است و این ژست در حال انجام دادن فروغ، او را برای مواجهه با تقدیری مشابه به پیش می‌راند، که البته نکات قابل اشاره‌ای هم این برداشت را تقویت می‌کرد. فروغ چند جا در مصاحبه و یاداشت‌هایش از کامو یاد می‌کند و این اشارات همگی جنبه کاملاً ستایش‌گرانه و در حالت تخفیف‌یافته‌تر مورد تایید را دارند. کامو کتابی با عنوان "عصیان" دارد و خوب در میان چند مجموعه شعر فروغ می‌توان به این نام نیز برخورد. کامو سریع می‌راند و در نهایت به همین دلیل هم خودخواسته یا ناخواسته جان می‌بازد و فروغ نیز. در این جا قصد ندارم صدای دایه‌های کوچک و بزرگ را در بیاورم. و این بحث را همین‌طور رها می‌کنم (نمی‌خواهم در مورد مخالفت و نقطه نظر موافق هیچ کس در این مورد نیز چیزی بدانم)

 

      

 

چیزی که سعی دارم در سرشت پویای تصویر به آن بپردازم ویژگی خاص ژست است شاید ویژگی ممیز و اصلی ژست این است که در آن هیچ چیز تولید و یا انجام نمی‌شود بلکه تحمل و حمل می‌شود. ژست هیچ حرفی برای گفتن ندارد، زیرا آن چه ژست نشان می‌دهد همانا در – زبان – بودن نوع بشر در مقام حد وسط ناب و بی‌پایان است.

ژست سپهر "ethos" را به عنوان عرصه مناسب‌تر برای آنچه بشر هست، می‌گشاید. از این رو ژست عرصه اخلاق است چرا که "ethos" واژه  یونانی به معنی رسم، عرف و ناظر به طرز تلقی خاص یک فرهنگ یا گروه ویژه است و می‌توان آن را به خلق و خوی و منش نیز برگرداند. پس یک ژست به مثابه یک غلاف و یا کالبد چیزی فراتر از یک تصویر ساکن است و می‌توان آنرا به مثابه تبلور حافظه تاریخی، فرایندی که در طی آن ژست سفت و سخت می‌شود و به قالب نوعی تقدیر در می‌آید نیز در نظر داشت. چیزی که در ژست  اهمیت دارد نه مصرف خودآگاه آن به عنوان نوعی الگو، بلکه تصرف ناخودآگاه آن در رفتار و وضعیت‌های غیر ارادی‌ست. به تعبیر ساده‌تر ما با آن برخورد نمی‌کنیم بلکه ژست به مثابه غلافی از عملکردها ما را انجام می‌دهد. از همین روست که جورجو آگامبون که ایده اصلی این مطلب نیز از مقاله "درباره ژست" اوست بر این نکته اساسی و حساس در برخورد با سینما اشاره می‌کند که: از آنجا که کانون سینما نه در تصویر بلکه در ژست است، سینما ذاتا به قلمرو اخلاق و سیاست تعلق دارد (و نه صرفا به قلمرو زیبایی‌شناسی) در سینما جامعه‌ای که ژست‌های خود را از کف داده می‌کوشد در آن واحد آن‌چه را که از کف داده را بازیابد و از کف دادن آن را ثبت کند. عصری که ژست‌های خود را از کف داده به همین سبب، خاطرش به گونه‌ای وسواس‌آمیز مشغول آن‌ها می‌شود. برای آدمیانی که هرگونه حس طبیعی‌بودن را از دست داده‌اند، هر حرکت یا ژست منفردي سرنوشتی می‌شود. و هر چه ژست‌ها بیشتر زیر نفوذ قدرت‌های نامریی آرامش خود را از کف بدهند، زندگی بیشتر حالتی رمزناگشودنی می‌یابد. در این مرحله بورژوازی، که اختیار خود را داشت، تن به درون‌گرایی می‌سپارد و افسارش را به دست روانشناسی می‌دهد.

{ طرح این مسئله که بخش عظیمی از ادبیات غنایی ما همواره تولید نوعی فراق مضاعف می‌کند و این موضوع با توجه به ربع پرده‌های موسیقی ایرانی به اوج می‌رسد شاید در حوصله این مطلب نگنجد هر چند که در اینجا با مرکز قراردادن موضوع ژست سعی در تشریح سرشت متجاوز تصویر دارم }

در این جا توجه به این نکته ضروری می‌نماید که گمراه‌کننده‌ترین کار برای فهم ژست این است که از یک طرف حوزه‌ای از وسائل را ناظر به هدف باز نماییم برای مثال پیاده‌روی‌کردن و رفتن از جایی به جای دیگر را وسیله‌ای برای جابه‌جایی از نقطه  aبهb  فرض بگیریم این فرض به همان اندازه نادرست است که بخواهیم برای رقص غایتی در نظر بگیریم. ژست نمایش نوعی واسط بودن است فرایند مرئی ساختن نفس یک وسیله. و به تعبیری ژست را می‌توان انتقال نوعی انتقال‌ناپذیری به شمار آورد یا به اصطلاح کانتی‌اش (غایت‌مندی بدون غایت). زنی که آواز عاشقانه غمگین می‌خواند را در ذهن مجسم کنید. او در آن لحظه به واسطه قرار گرفتن در آن ژست (نمایش نوعی حد وسط بودن) با پس زدن نظام ارزش مصرفی از خود چیزی غیر قابل مالکیت و دست نیافتنی می‌سازد و در این جاست که به سادگی می‌توان او را با کسی که با چاه حرف می‌زد در یک وضعیت مشابه خوانش کرد. چرا که در هر دو این موارد ما با سوژه به مثابه  معبری از موضوع قابل پیگیری مواجهیم که با نمایش نظام مبادله در بن‌بست گفتگو به خود مشغولی را به تصویری بدل می‌کند که نارسایی‌های زبان را به رخ می‌کشد. شاید دوباره باید به موضوعی که هیچ یک از مفسران آثار کافکا بدان اشاره نکرده اند، پرداخت. "مسخ" بهترین نمود قرار گرفتن در یک کالبد به مثابه ژست است. تناسخ و تبدیل همان رومندی است که ژست با سلطه روزافزون خود لحظه به لحظه بر استحکامش می‌افزاید و از آن تقدیری مقتدر و غیر قابل عدول می‌سازد در بخش بخش گزارشات گرگور سامسا ما شاهدیم که او از سفت و سخت شدن پوسته خویش می‌گوید و این توصیفات هرگز نمی‌توانند از این پوسته نفوذ کرده و به چیزی درونی اشاره کنند وضعیتی که بیانگر نوعی تغییر بنیادین در اوست.

تانگو در تنگنا (جن‌زدگان)

"جولیان جینز" در کتاب "خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی" در چیزی بیش از 500 صفحه سعی در القاء این نظریه نوروساینس (علم عصب پایه) دارد که: با توجه به کارکرد بخش مربوط به تکلم و درک زبان که فقط در سمت چپ مغز قرار گرفته و وجود نوعی قرینه مرموز و بی‌مصرف از این بابت درست در سمت راست نیم کره مغز. توهمات شنیداری موجود در بیماران اسکیزوفرنی که غالباً به صورت پیام‌های دستوری "امری" نمود می‌یابند را حاصل فراکنشی خاص در شرایط پراسترس می‌داند که گاهی از سمت راست نیم‌کره مغز فرستاده یا پرتاب شده و به صورت ندایی درونی در بیماران تجربه می‌شود. البته کار نویسنده به طرح صرف این نظریه ختم نشده و با شخم‌زدن تاریخی حدود 12000 سال از مدارک و مستندات سعی در تقویت این فرض تقریباً قابل‌باور دارد که چیزی که به ایجاد تمدن بشری کمک کرده است و موجب گردشی قابل پیگیری در نوع زیست او از زندگی غیر گروهی در ارتباط با موضوع "شکار" به "کشاورزی" و ایجاد نوعی نظام اجتماعی در کالبد نظام موسوم به نظام تولید و ساخت تمدن بشری شده است، حضور این توهم شنیداری در ذهن پیش از نوشتار/آگاهی انسان بوده است که از یک نظام سلسه مراتبی تا راس شاه/خدا یا شاه مباشر خدا تشکیل می‌شده است. فرامین ساده و قابل اجرا به صورت اوامر از بالا القاء و به صورت توهم‌های شنیداری جذب و به شکل دستورات لازم‌الاجرا و اتوماتیک‌وار به کار گرفته می‌شدند. البته خلاصه‌کردن کتابی با این حجم و تفصیل، در این چند خط کار بیهوده‌ای خواهد بود ولی در هر حال چیزی که به این متن مربوط می‌شود کارکرد خدایان در القاء فرامین در وضعیت ذهن دوجایگاهی‌ست. دوره‌ای که آگاهی هنوز به صورت چیزی پاسخ‌گو در رابطه با کنش مطرح نبود. نکته اساسی ورود این قطعه به بحث را می‌توان به همان "مصرف اتوماتیک" اوامر و دستورات القاء شده مربوط دانست. همان مسئله‌ای که ما در حال تجربه آن با مصرف ناخودآگاه ژست‌های متفاوت به مثابه عملکردهای دستوری و موقعیت‌های اخلاقی هستیم.

شاید تا به اینجا تلاش برای تعریف ژست و ایجاد نوعی ارتباط میان یک ژست و یک بت به مثابه نشانه‌ای از وفاداری به شکلی از تعهدات قراردادی، توانسته باشد توجیهات خود را در متن بیاید و کلیدواژه‌هایی مثل "پژواک" و "انعکاس" نیز در این میان توانسته باشند به رخنه‌کردن در یک منولوگ و ایجاد نوعی گفتگو با دیگری در خلال نمایش استعاره‌ای چون "حرف‌زدن با چاه "، "زنی با آواز عاشقانه غمگین" و شاید نزدیک‌تر از این دو "یاداشت‌های خصوصی" به مثابه نوعی سازمان‌یابی به تاخیرافتاده سوژه و یا بازیافت تجربه "دگربودگی" خویش در جایی یکدیگر را ملاقات کنند.

یاداشت‌های خصوصی به مثابه بارزترین نمود حمله تروریستی فاکت‌های شخصی به شمول توافقات عمومی در زبان بهترین جا برای نمایش مخزنی از این بازنمایی و دستبرد به نفس نگهداری‌اند. کسی که پنهانی در تاریکی شب از خلال باغ‌ها و زمین‌ها می‌گذشته و بر سر چاهی فرود می‌آمده تا با آن درد دل کند چه تصویری جز یک تونل به تاریخ افزوده است کسی که خدا را همچون قادری آگاه همواره بر ورای رفتار و اعمال خویش حس می‌کرده چه نیازی به ایجاد این منولوگ با غیریت خود داشته است اصلاً این روایت با آن تمهیدات پنهانی‌اش چگونه به ما رسیده و چگونه از آن با خبریم؟

ادبیات حتی در تعلیمی‌ترین شکل خود نیز موضوعی‌ست در ارتباط با فردیتی در خود تکرارشده. ادبیات شاید زبان منولوگی‌ست که همواره مرزهای خود را به سمت برقراری پژواکی متوهم در زبان باز می‌گشاید و همواره با نمایش و چنگ‌کشیدن به دیواره‌ها و خواست فرارونده‌اش در تنهایی مصرف می‌شود. حرف‌زدن در مورد ادبیات دقیقاً حرف‌زدن درباره این فردیت، و هدف قراردادن بن‌بست‌هایی‌ست که زبان را در معرض دید قرار می‌دهند و در این میان "من" با برقراری ارتباط با نفس مبادله می‌خواهد بلند شود و خود را در آغوش بگیرد، همدست با سرشت نارسیستی که به ناگزیر از یک سیستم به مثابه مدیوم عبور داده شده، تا در تانگویی خصوصی و پنهان به تنهایی خویش بتند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 13:12  توسط فرهاد اكبرزاده  | 

ايده هاي لهجه دار 1

 

                                  
حاشيه اي برسئوال : ادبيات  به چه درد مي خورد؟ 

 به محمد فراهاني عزيز 

وقتي مي پرسيم ادبيات به چه درد مي خورد؟ گويي از چيستي يك مفهوم به كاركرد آن پرتاب شده ايم و چيزي كه اين سؤال را به يك كاركرد يا منفعت پيوند مي زند، سود يا ازرش چيزی ست كه هنوز در مورد آن كاملاً مطمئن نيستيم. اینکه آیا می توان ادبيات را به مثابه يك نهاد يا يك بسته آكادميك بررسی کرد؟ یا به مثابه يك يا چند كتاب درسي در كنار ديگر كتاب ها و يا نفس «كنش نوشتار»؟ حفره ايي در نظم نمادين يا تجلي استثنا در واقعيت بي قاعده؟ سرگيجه عجيبي دارد حرف زدن از چيزي كه نه مي توان آن را به چهار چوب كشيد و  نه به طور كل نفي كرد و در اين ميان به اين هم انديشيد كه بدون گذر از چيستي، چگونه مي توان به سودمندي انديشيد؟

براي اين كار شايد اشاره به يك جزء به مثابه يك "مثال" بهترين جا براي طرح زاويه اي با كليت را امكان ببخشد.

«ماياكوفسكي» شاعر روس در جايي با طنز گزنده اي گفته بود كه " ميخ كفش من از تمام تراژدي هاي گوته دردناكتر است " و با اين زاويه گيري دوباره، مخاطب پيامش را به چيزي كه مي توان واقعيت مهيب يا امر تروماتيك خواند ارجاع داده بود. شايد او هم به پراكسيس و كنش مي انديشيده و  چيزي از  ماركس در كتابخانه اش داشته است اما چيزي كه در اين سخن معروف ماياكوفسكي هيچ وقت به پرسش كشيده نمي شود، اين نكته است كه بايد از او پرسيد جناب شاعر آيا در اين جا ميخ كفش شما همان چيزي نيست كه به شكلي ايرونيك(كنايي) دوباره ما را به "همان" ارجاع مي دهد؟ و آيا منظور واقعي شما در كاربرد اين عبارت  مي تواند خود را از بند ارجاعات كنايي رها ساخته و به عبارت ديگر  ثابت كند كه منظور شما فقط و فقط ميخ كفشتان بوده و از نظر شما ميخ كفش فقط يك ميخ كفش است و نه چيز ديگري كه بتوان به تراژدي مربوط دانست؟ آيا در بطن ايده شما نوعي به روز كردن موضوع ادبي در ماجرايي پيش پا افتاده و  دستمالي شده "دنياي جديد"(new age) را نمي توان پي گرفت؟ شايد بايد صورت مسئله ها را به حال خود واگذاريم و دوباره و با شدت تمام  متوجه همان "ميخ"ماياكوفسي شويم. فكر مي كنيد تا چه حدي مي توان براي ميخ كفش او متأثر شد؟ به اندازه يك تراژدي ؟ اگر به اين موضوع توجه كنيم كه آن ميخ  درست همان جنازه بي مصرف و رو به اضمحلال او در درون تابوت خويش (ماياكوفسكي) است كه با طرح ايده خود در قبال موضع تراژديك به يك تقابل همسان ساز پرداخته است.

آيا نمي توان با گذر از ايده به سرعت مرگ را بر كرسي  نشاند و  به اين نكته كه ايده ارزش، همواره ما را به يك جنازه بازسازي شده در قالب يك بت هدايت مي كند انديشيد؟ تعبيري وجود دارد براي ذهنيت ايراني كه مي گويد "ايراني مرده پرست است "و اگر همين موضوع را بخواهيم به صورت يك مسئله باز كنيم به همان چيزي خواهيم رسيد كه كافكا با طرح آن در "مسخ " ايده ارزش سامي را  به موضوعي قابل بحث در قبال استعاره اي جديد ارجاع داده بود. چيزي كه در مسخ خواننده را به شدت تحت تأثير قرار مي دهد نه تناسخ مهيب يك انسان به سوسك بلكه نمايش تدريجي از دست رفتن ارزش انساني سوژه است. نگاه كردن به چيز بي ارزشي كه به سرعت تبديل به يك زباله دست و پا گير مي شود و نكته جالب ماجرا درست همين جاست كه هر چيزي كه كاملاً به  اين نقطه مي رسد  ناگهان با گردش غير قابل چشم پوشي روند ارزشيابي را در يك فرايند باز يافتي به سرعت طي مي كند . زباله ؟ بله همان طلاي كثيف. هيچ پيامي در بطن كنش يك عزادار  واضحتر از اين نيست كه با گريه ها و بر سر و سينه كوبيدن مي خواهد بگويد كه به همين شكل كه من مي كنم شما نيز براي من عزاداري كنيد.

بر پيشاني مقدمه كتاب درخشان آزيابرلين در باره "كارل مار كس" اين نقل قول از اسقف "جوزف باتلر" حك شده است: اشياء و امور همان هستند كه هستند، و تبعاتشان همان خواهد بود كه خواهد بود : پس چرا مي آييم خودمان را گول مي زنيم؟

از يكي مي پرسند: دوست داشتي خدا بودي؟  مي گويد :نه .مي پرسند چرا ؟ جواب مي دهد چون جاي پيشرفت ندارد. شايد موضوع ارزش ماترياليستي در همين منطقه با بحران جدي روبروست بحران "استعلا " و يا خواست فراروي در انسان. 

ارجاع به همان   

بياييد يك بار هم كه شده، ايده اين يا آن به چه دردي مي خورد را  رها كنيم  و به اين موضوع بيانديشيم كه اصولاً چه چيزي واجد ارزش است و روند ارزشيابي يك چيز به چه عواملي بستگي دارد. مثلاً اين جمله كه  مي گويد :وقت طلاست! سعي در بالابردن و تأكيد بر ارزش زمان از دست رونده شخصي دارد و يا مي خواهد بر ارزش  و اهميت طلا، تأكيد دوباره كند؟ اصلاً چرا نمي توان پرسيد كه طلا چه ارزش مصرفي دارد و اگر نمي بود چه بر سر انسان مي آمد ؟ چيزي كه  در اينجا دوباره خود را به موضوع بحث ما وارد مي كند. شايد بايد به اين سئوال مشابه نزديك شود .

طلا به چه درد مي خورد ؟

با اين گزينه ما حداقل از دام چون و چرا در مورد موضوع مورد بحث رها شده و مي توانيم به ارزش و ساختار ارزشمند شدن آن بهتر بيانديشيم تا مفهوم بي درو پيكري مثل ادبيات .

خوب طلا كمي زيباست. البته اگر زيبايي را بر مبناي يك آگاهي تاريخي در بوته نقد قرار دهيم، به سرعت در مي يابيم كه چيزي كه ما امروز به آن زيبا مي گوييم تابع سلسله رويدادهایي است كه مثل نظام مد بر  استاتيك عمومي حقنه مي شوند و عنصر فطرتاً زيبا را هم چيزي بيش از يك شوخي الهياتي نمي توان به حساب آورد. شايد گفته شود كه طلا عنصري كمياب است و  استخراج آن نياز به صرف نيروي زياد دارد. من هم مي توانم به سادگي بگويم كه نياز به استخراج اين عنصر كمياب بر اساس چه چيزي توضيح داده مي شود ؟ سهم حداقلي آن در صنعت؟ يا بحث حاشيه اي آن در زيورآلات ؟ نه فكر نمي كنم به اين شكل بتوان موضوع را رفع و رجوع كرد . اگر طلا به عنوان يك عنصر در  اقتصاد جهاني نقش اساسي را بازي مي كند نه به اين دليل كه ارزش حياتي  مثل آب يا هوا يا نفت براي انسان دارد، بلكه كاركرد آن بيشتر براي ايجاد نوعي تمركز در روابط اقتصاديست كه موضوع ارزشي شدن را مي يابد . كاري كه اين روابط مي كنند همواره و همواره توليد يك "مرجع" در ارجاع دادن هر چيز به " همان " است . (اغلب كشور ها از اين عنصر به عنوان پشتوانه پول خود استفاده مي كنند (.انباشت  نوعي كيفيت در يك جا كه مي تواند محكي باشد براي تقابلي مثل : وقت طلاست. رد پاي اين نظام ارزشي كه يك نظام دلالي ست را مي توان به راحتي در  جمله ماياكوفسكي نيز جست. تقابل زمان و طلا در برابر ميخ و تراژدي . در هر دو مورد هم ما با يك ترازوي ناميزان رودررویيم .تراژدي و  وقت (به مثابه زمان شخصي)  هر دو عناصر  غيرقابل مالكيتي هستند كه نمي توان از روي آنها چك كشيد اما طلا و ميخ را چطور ؟ اين موضوع بسيار مهم است كه بايد به آن توجه كنيم. در فرايند ارجاع، به مفاهيمي مثل ادبيات ، تراژدي و يا زمان، ما روندي گيج كننده را به سمت موضوعي غير قابل بست (موضوع مالكيت شخصي ) پيش رو داريم اما در مقابل، طلا و  ميخ به سرعت ما را به "همان" يا به تعبيري " مال من " ارجاع مي دهند. ارجاع به يك مفهوم سرگيجه است(ايده اليسم) و ارجاع به يك چيز  روشنگري . اين تقابل شايد يكي از اصليترين اركان هر نوع افسون زدايي را توجيه كند. به جمله  پيش از مقدمه كتاب آزيابرلين در بالا دوباره نگاه كنيد. ماده ،چيز يا عنصر قابل مالكيت تام (همان) سنگ ترازوي ارزش در نگاه افسون زداياني چون ماركس كه در دام وسوسه شكست ايده به وسيله ماده گرفتار آمده بودند همواره با مفهومي مثل استعلا ناكار آمد جلوه مي كند. چرا ؟ چون جاي پيشرفت ندارد .

ماركس با تز خود  مي خواست اين حكم را كه ايده ها رقم زننده ي سير تاريخ هستند باطل كند ،اما گستره نفوذ ايده هاي خود او در امور  بشر از قوت اين تز كاسته است. ماركسيسم به سبب فعاليت هاي احزاب كمونيستي كه از او الهام مي گرفتند  به نوعي شوخي كيهاني عليه خالقش تبديل شده است . ماركس تئوري پردازي بود كه مي گفت افراد بازيچه نيرو هاي اجتماعي وسيع و غير شخصيند ، اما شخص ماركس ،با الهام بخشيدن به لنين ،استالين و مائو تسه تونگ ، خودش پديد آورنده ي نيروهاي وسيع اجتماعي بوده است . ماركس مي گفت ايده ها پديده زا هستند ، بازتاب منافع اجتماعي و استتار كننده و توجيه كننده اين منافع – اما ايده هاي خود او جهان را تغيير دادند- ولو ، در كمال تعجب، به صورت هايي كه خودش اگر زنده مي ماند عمدتاً تقبيح مي كرد». خطا نيست كه بگوييم ماركسيم "ديانت رستگاري زميني بود" و مي توان به وضوح دريافت كه چگونه نسخه  هاي گوناگون كمونيسم فقط و فقط به لطف نوعي ساختار مذهبي اصيل ممكن بود معنا پيدا كنند. همان ساختاري كه امروز ناپديد شده است . حتي سكولار ترين نسخه هاي ماده گرايي هم متضمن ايده  چيزي معادل "ماورا"ي هستي فعلي هستند.  چيزي فراتر از افراد و هم به عنوان چيزي ثبت شده در لحظه اي رستگاري مابانه، يعني لحظه انقلاب – معادلي سكولار براي ايمان آوردن .

خواست رهايي بخشي از ماده به ايده و بر عكس، همواره بين گروه هاي مختلف پاس كاري شده است.در سويي ايده اليسم و مخصوصا الهيات با ارجاع به يك دال اعظم غائب شبكه اي از مناسبات ارزش را پي  مي ريخت كه همواره گيج كننده و پرسش آميز و در جاهايي نا كار آمد باقي مي ماند و از سوي ديگر ماتریاليسم با ارجاع سريع و بي چون و چرا هر چيز با ماده، زوال بت وارگي را در بطن ماده عيان كرده و به تقديس مي گذاشت. مرگ مسئله اي بود كه با اين درام زوال پذير ماده پاسخ چندان دلگرم كننده اي نمي يافت و  تلاش و تكاپو نيز در اين رهگذر به كنش هاي بي مصرف و يا حداقل سهم خواهانه فروكاسته مي شد تا عناصر غايي، متعالي و غير قابل حصول در بطن ايده اليسم.

دودي در اين ميان ديده مي شود . دودي كه از سوزانده شدن ماده پديد مي آيد كه نه ماده است و نه انتزاع و به اندازه كافي خيال انگيز خواهد بود كه به رقص مواج و بالا رونده اش خيره شويم. نه اشتباه نكنيد اصولا از هر نوع عرفان ورزي سرخ پوستي  خبري نيست. فقط در كنار هم نشستن و خيره شدن به شعله هاي آتش و حس با هم بودن. چه فانتزي جذابي. يك حلقه دوستانه  گرداگرد يك آتش افروخته با صداي چرق چروق در يك شب آرام و خنك كوهستاني.

آيا واقعا وقتي مي خواهيم به ارزش متمركز فكر كنيم به نظام فانتزي ها رانده نشده ايم؟ نظامي كه بر اساس آن چيز "من" همواره با ايجاد شبكه اي در سطح دلالت ها به ارزشي افزوده رسيده و تمام سطح به مثابه قاعده ، براي توليد ارزش مازاد در آن چيز خود را دفرمه و قرباني مي كند. بگذاريد كمي عقبتر ايستاده و يك فانتزي ر ا به عنوان يك فرم از آگاهي و عملكرد به ميان بكشيم .

فانتزي به سناريو ي خيالي گفته مي شود كه گرداگرد يك چيز (يا نشانه اي از مالكيت) تنيده شده است.  حفره و يا كمبودي كه ميل به توليد فانتزي دارد خلأيست كه بايد توسط يك "چيز "يا نشانه تحت مالكيت پرشده و البته اين روند همواره بايد با شروط  دلبخواهي محدود و تنگ شود. براي مثال  ايده برنده شدن در يك قرعه كشي بانك را  در نظر بگيريد. اولين چيزي كه براي لذت بردن از لذت خيالي برنده شدن نياز داريد در اولين قدم  قرار گرفتن در مجموعه است. قرار گرفتن به مثابه الان حضور و اتصال به شبكه. شما بايد با اقدام خود قاعده بازي را تأييد كرده و ثبت نام كنيد و بعد با  مشروط  و يا كاناليزه كردن روند حصول پاداش آن را به نوعي از خود دور و بعد با تحقق شرط هايي كه خود اعمال كرده ايد (شروط دلبخواهي)كه غالباً با پيشوند: اگر ... و اگر .... ظهور مي كنند به يك فانتزي شخصي دست يابيد چرا كه اصولاً تحقق خيال همواره منوط به يك شرط است. كل ادبيات شهسواري را مي توان در اين پروسه توليد شرط جاي داد. مرد بايد اژدها كشي كند و در نهايت به دختر حاكم به مثابه پاداش برسد و اين روند همواره بايد توسط اژدها و يا همان (اگر ها) به راهي پر ماجرا بدل شود.(يك نگاهي به روند سريال سازي در اين سالها بيندازيد)

مالكيت خصوصي در يك فانتزي يكي از اركان اصلي ماجراست چرا كه فانتزي همواره انديشيدن به ارزش يابي و ايجاد تمركز روي چيز "م" است.

و از همين جاست كه مي توان  فانتزي را با كيمياگري نيز هم داستان ديد.با اين  تفاوت كه در كيميا گري، شخص همواره سعي دارد تا با دست بردن در نظم طبيعي عناصر توانايي توليد ارزش اضافه در " چيز خويش" را توليد كند اما در يك فانتزي  دستكاري در سطح ذهني و روايي ماجرا  رخ مي دهد . در هر دو كنش نوعي توليد ارزش اضافه " قيمت دادن" از طريق "كنش من" در جهت ارضاء يك نياز به ساختار  ميل جهت دهي مي كند.

بيايد براي ارتباط ساده و مؤدب تر با "چيز"  آن را با عنوان كنايي "تاج" مورد خطاب و تحليل قرار دهيم. تاج يا همان آلت رجليت كه بر سر شاه مي نشيند و  همواره چيزي در ماديت محض آن وجود دارد كه از آن بيشتر است و به عبارتي ارزش يك تاج به قيمت طلاي مصرف شده در آن بستگي ندارد و  همواره از ماديتش فراروي مي كند .

گاهي در تخيل شرقي اين "تاج" از روي سر پادشاه دور مي شد و به يك احتمال براي توده ها بدل مي شد كه با " هما " يا همان پرنده اي كه خوشبختي را بر فراز سر مردم به پرواز در مي آورد نشانه گذاري مي شد. اين كار براي اين صورت مي گرفت كه همواره فاصله بين "تاج " يا نماد قدرت با يك احتمال از قطعيت مدام خود شانه خالي كرده و كمي براي خيال بافي مردم هواي تازه كار سازي كند .كمي بعد اين قصه به شكل هاي ديگري باز توليد شد. عاشق شدن پسر پادشاه به دختر فقير كه در اين جا پسر پادشاه يا آلت قدرت همان نقش هما ،تاج ، يا  چيز را  باز سازي مي كرد . اين روند در دوران ما با  حلول امر «استنثنا»  هنوز هم كاراست بمباران  استثنا در قالب هر نوع قرعه كشی و برنده شدن بدون طي طريق و يا گذر از قرارداد ها حفره اي را براي تنفس تخيل عمومي توليد مي كنند. ادبيات نيز در برخي از اوقات به همان "تاج" به مثابه حكم يكي مي شد و  شاعر درباري نيز نمونه اي از اين اتصال مستقيم به قدرت را باز سازي مي كرد.

يك فانتزي همواره از مجراي يك استثنا كه در يك نظم يا قاعده تعريف شده سر مي زند يك حفره در يك قاعده يا نظم. رابطه فانتزي با استثنا مثل رابطه ايست كه شاه با مردم برقرار مي كند. شاه همواره به واسطه انسان بودن بخشي از مجموعه مردم است و در همين حين نيز با بيرون قرار گرفتن از "فردي از مردم بودن" مي تواند از  قانون و يا قاعده مراقبت كند. شاه با اين تعبير يك استثنای وضعيت به شمار مي رود چرا كه او هم بيرون و هم درون يك مجموعه است هم عضوي از مجموعه و هم نگهدارنده آن. به تعبير ديگر شاه در اين ماجرا "همه" است چرا كه  مي تواند رابطه بين كل و جزء را همواره معكوس كند . او بايد مراقب باشد تا قاعده و يا قانون سرزمينش استثنای ديگري توليد نكند. چرا كه وفور استثنا در يك متن به سرعت خود تبديل به يك قاعده خواهد شد.(اصل توحيدي)

يك اتاق خالي را در نظر بگيريد كه در مركز آن يك حفره يا كفشور كار گذاشته است.  حفره كاملا با سطح كلي همسان است اما در همان حال كه بخشي از سطح  به شمار مي رود راهي براي فرا رفتن از سطح نيز هست و همان طور كه بيشتر به آن خواهيم پرداخت تمام توان يك سطح در خدمت اين استثنا  عمل خواهد كرد و شروط دلبخواهي هم همواره به مجاري شبيه اند كه نيروي سطح را به سمت نقطه يا حفره مورد بحث هدايت مي كنند. ارزشيابي هر چيز با ازرش و يا مقدس را مي توان با اين فرايند توضيح داد. حفره اي در مركز كه نظم ، قاعده يا شبكه اي به گردا گرد آن مي چرخد. به سرعت مي توان فهرستي بلند بالا تهيه كرد از اين ساختار ارزش . از يك قطعه جواهر بر روي يك انگشتر نشسته بگيريد تا ايده قلب مقدس و مكان مقدس و هر مركز و كانون ديگر . 

اصلاً تا به حال به بازار تهران رفته ايد ؟ كمي به مناسبات آنجا بيانديشيد . يك مغازه 3 متري در سبزه ميدان به دليل مناسبات و طراحي و گره هاي خاص شهري كه براي آن توليد كرده اند ارزشي معادل يك مغازه 30 متري در چيزي كمتر از ده كيلومتر آنطرف را  مي يابد. اين نظام  واقعاً چه چيزي را مي خواهد بگويد؟ گريزناپذيري موضوع "تمركز "در  سازمان اقتصاد؟ يا تكثير لجام گسيخته اي از تجلي همان "فالوس" به مثابه حاكم . اگرهمين نظام را به حكومت ببريم ما با يك هرم مواجهيم كه در نظام شاهنشاهي  از يك به كل  هبوط مي كند . شاه در راس هرم  و  همين طور هبوط ارزش در طبقات زيرين. شخص حاكم در حالي كه بيرون از قانون مي ايستد همواره اعلام مي كند كه چيزي بيرون از  قانون وجود ندارد و اين پارادوكس فاحش مجموعه هاست . شاه ارزشي مضاعف را همواره مانند يك آلت يا همان تاج در اختيار دارد و  معناي او همواره در يك كنش به چيزي بيشتر و مازاد فراروي مي كند .

در فانتزي شهرزاد ارتباط قصه و شاه از آن سو بايد مورد توجه دوباره قرار گيرد كه شهرزاد همواره قصه را به سمت يك امكان و يا "مال من "قبض مي كند . او همواره "دنباله اي" از مال من را در بيرون از جايي قرار مي دهد كه زمان و به نوعي مرگ قرار است به آن دست درازي كند و با اين بيرون قرار دادن امتداد چيزش شاه را در وضعيت كاملا خلع سلاح قرار مي دهد. چرا كه شاه نمي تواند با گمانه زني آن بخش از ماجرا را كه همواره به شب بعد موكول مي شود قبض كرده و از شر  شهرزاد خلاص شود . و هنر شهر زاد درست در همين جاست كه "امكان قابل پيش بيني بودن را "همواره با يك انحراف از  وضعيت قبلي به يك وضعيت تازه پرتاب مي كند. ادبيات در جايي مي تواند به چيزي مؤثر و  قابل ارجاع در نظم عمومي بدل شود و جنبه كارگزارانه به خود گيرد ( به همان شكل كه شاهنامه ها – سرود هاي انقلابي و نظاير آن ) كه رابطه اي ايجاد كند در اتحاد با يك نهاد (قدرت). مثلا شرايطي را تصور كنيد كه يك مرجع صلاحيت دار متوني را انتخاب كرده و با قرار دادن در خود (چيزي شبيه يك رسانه در توافق محال عمومي ) آنها را به عنوان مظاهر كیفيت ادبي معرفي كند . در اين شرايط چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ همه براي بر قراري ارتباط با قدرت دست به توليد متوني در همان راستاها زده و  توده اي از همان گويي ها به سرعت سر بر خواهد آورد كه با چند واسطه مورد بازتوليد نيز واقع خواهند شد . چه طنزي پيدا مي كند اين بازي در سايه تظاهراتي كه با عنوان "ادبيات دولتي " و هنرمند رسمي و از اين قبيل نيز اين روزها گاهي با آن روبروييم . در اسطوره آفرينش به سادگي مي توان ردپاي  ادبيات را به مثابه جرم و يا انحراف ديد آنجا كه شيطان جذاب ترين قهرمان ساخته و پرداخته دوران رمانتيك روند دنباله دار زندگي آدم را از  "هميشه"  با يك شرط مختل و به نوعي منحرف مي كند.

حالا بياييد موضوع ادبيات را به صورت كلي موضوعي در ارتباط با توليد يك استثنا در برابر قاعده اي برشماريم كه مي شود با كمي سهل گيري از آن به عنوان پر مخاطره "واقعيت" يا زيست استاندارد شده نيز نام برد. اگر گزاره هاي توليد كننده اين شرايط استاندارد كه  زير مجموعه اي براي كل منطق و آگاهي (لوگوس) نيز به شمار مي روند را تابعي در دل يك اينرسي و امتداد در نظر بگيريم .(البته به لطف فيزيك نيوتوني ماجرا ) مثل گزاره هاي علم كه "اين، اين است و در اين شرايط اين كار را مي كند". ادبيات درست در جايي قرار مي گيرد كه اين گزاره ها با يك انحراف به سمت خود و نه موضوع قابل اشاره گردش مي كنند و به تعبير دقيق يكي  از  متأخرين: هر متني كه صراحتاً و يا تلويحا بر وجه و سرشت بلاغي خود تأكيد  كند و نشان دهد كه همواره به دليل همين سرشت بلاغي دچار بدفهمي خواهد شد را مي توان ادبيات ناميد. نقش ادبيات با "خيانت به ارجاع " همواره روند نيمه هادي و غير قابل اعتماد رسيدن به مصداق يا چيز را در دل زبان به نمايش گذارده و عيان مي كند و معمولا در ادبيات كلاغ ها نبايد به مقصد برسند.

هگل اولين كسي بود كه حقيقتاً به آن ساختار پيش فرض داري واقف شد كه  به لطف آن، زبان در آن واحد بيرون و درون خويش است و امر بي واسطه (غير زباني) خود را به مثابه هيچ چيز مگر پيش فرض زبان عيان مي كند .و به همين دليل در پديدار شناسي روح نوشت كه : زبان همان عنصر كاملي است كه در آن ، دروني بودن همان قدر بيروني است كه بيروني بودن دروني. زبان همان حاكمي است كه در يك وضعيت استثنائي دائمي اعلام مي كند كه هيچ چيز بيرون از زبان موجود نيست و اين كه زبان همواره وراي خويش است.

ادبیات زمانی که جزء جدا ناشدنی آثار مشروع شود، دیگر امکان برقراری ارتباط را از دست می‌دهد.ادبیات بیشتر و بیشتر به عنوان شئ دیده می‌شود که انسان می‌تواند ساختار و ترکیب آن را مطالعه کند و آن را مثل جسدی که ادبیات تبدیل به آن شده است‌، تشریح کند پس نوعي رابطه وجود دارد بين خواست ادبيات و عدم مشروعيت شايد بهتر است بگويم ادبيات يك وضعيت فوق العاده در قاعده كلي و به نوعي يك استثنای وضعيت زباني است و از آنجا كه هيچ قاعده اي بر آشوب قابل اعمال پذيري نيست پس بايد به نوعي آن را از طريق ايجاد يك منطقه عدم تمايز ميان درون وبيرون ، آشوب و وضعيت عادي – يعني از طريق وضعيت استثنا – در قاعده ادغام كرد.(ميل دپارتمان بندي در مورد ادبيات هم از همين اضطراب ناشي مي شود نوعي رام كردن ادبيات به مثابه استثنا در دل نوشتار به مثابه سرپيچي و فرا روي از قاعده كلي) آشوب هيچ گونه نظمي را به عنوان قاعده بر خود نمي پذيرد و در آن استثنا به تعداد اعضا ممكن است . در جهان آشوب نه بيرون معنا پيدا مي كند و نه عضويت و از همين روست كه نمي توان نظامي را از هر قبيل _نظام ارزش در موضوع بحث ما – در آن تعريف كرد. چيزي كه آشوب را به وضعيت ادبي امروز ما و يا شايد ديگران پيوند مي زند بحث عدم وجود قاعده اي فراگير به عنوان يك مرز يا همان موضوع قديمي عدم"حجيت" در سقوط كلان روايت هاست . بروز نوعي خود آييني در دل جهان امروز. "خود آييني" به مثابه قطع از شبكه و يا در بهترين شرايط باز انديشي به احكام فراگير كه"حجيت " آنها برداشته و يا معلق شده است . ديگر دستورات و فرامين لازم الاجرايي ات خود را به صورت منطقه اي و شخصي كسب مي كنند و هر كس در وضعيت خود حاكم وضعيت است، خود تابو تعريف مي كند و  مي شكند و مدام مي تواند با اعلان  وضعيت فوق العاده،  قاعده هاي بازي  خود را به هم بريزد و مرزهاي تازه اي ترسيم كند . در اين شرايط ادبيات نه به مثابه استثنایي در دل قاعده كلي بلكه حضوري فوري و فردي در قبال با ديگران در ارتباطي آشوبناك به شمار مي رود . هر متن كانون و مرجع خويش است و تمام آن نيرويي كه مي تواند متن ديگري را به عنوان يك حاكم – گوهر – تاج - استثنا به كرسي بنشاند از طريق اتصال با نظريه و يا به گونه اي پيوندي فوري با شبكه در خود توليد مي كند.همان كيميا گري  اما با دست بردن در حيث نمادين ماجرا.

چيزي كه پذيرش يك امر را به مثابه حكم و يا قانون در دوران هاي پيش توجيه مي كرد و در گزاره هايي مثل "هر چه خدا بخواهد "،" حكم حكم پادشاه است "یا " هر چه قانون بگويد "يا در دوران متأخر تر به يك تعارف چاپلوسانه تغيير كرده " هر چي شما بفرماييد" چيزي از اين "حجيت" را در خود دارد كه سوژه خود را موظف به اجراي آن مي داند . اين فرايند پذيرش رفته رفته از دست رفت و ما به دوراني رسيديم كه به اين جملات جايگزين جملات قبلي شد " هر چه خودم بخواهم "، " حرف حرف من است "و يا در همان شكل چاپلوسانه اما با به دست گرفتن سكان انتخاب " باشه راجع بهش فكر مي كنم." فرايند كاملا روشني در اين ماجرا نهفته است فرايند حاكميت از بالا به درون كشيده شده و تصميم گيري به نوعي كنش و يا اعلان وضعيت فوق العاده بدل شده است . پس با لغو "حجيت" ما احكام را به دورن حوزه پذيرش خود كشيده ايم و در بهترين حالت آنها را "معلق" كرده ايم. پس با فرو ريختن تراز استعلايي در دوران ما، بحران داوري به وضعيتي كه "خود آييني" را در مقابل "آيين فراگير" قرار مي دهد رسيد. چيزي نزديك به اقتصاد ليبراليستي "در مقابل  مفاهيمي مثل اشتراك در "سوسياليسم". با اين تفاوت كه اقتصاد فانتزيك اقتصادي كاملا تك بعدي و براي خودم است.خيلي كه بخواهيم شكل معماري به آن بدهیم مي شود چيزي شبيه "زور آباد " بيشتر  همان كه روي تپه اي در كرج است . هر كس بنا به امكان خودش حوزه شخصي توليد مي كند دور خودش بدون در نظر گرفتن مناسبات كلي ديگر.

پس از ترك نسبي دين ، پس از مرگ طرح هاي آرمانشهري بزرگي كه كنش هاي ما را در افق طرحي فراگير جاي مي داد ، مسئله معنا و ارزش ديگر جايي پيدا نمي كند كه بتواند خود را به طور يكجا و كلي باز گو كند .

يك دونده مي تواند از طريق مسابقات و ركورد و تايم به قهرماني برسد اما در  وضعيت فانتزيك قهرماني تابع كار است يا خواست؟ تفاوتي كه وجود دارد درست در  يك نقطه است . اولي از خلال داوري ها مي گذردو نياز مند توافقي عمومي  است و دومي از خلال خواست و توليد نوعي حفره در سطح قواعد به مثابه استثنا . اولي با كار  فاصله رسيدن تا چيز را پر مي كند ، دومي با تصادف در شبكه مناسبات. و اين همه به اين اصل نيچه اي باز مي گردد كه مي گويد: خدا مرده است. خدا به مثابه داور و  اعمال كننده قاعده فراگير، در اين شرايط  ارتقا نه با كار بلكه از طريق يك كنش جابجايي ممكن مي گردد . وقتي شرايط به صورت فراگير و همه شمول در يك رقابت تعيين و تنظيم  نشود چطور مي توان برنده اي را در نظر داشت ؟ چطور مي توان تفاوت را درك كرد وقتي خطوط اول و آخر يك مسابقه در هم آميخته باشد و دونده ها در حال دويدن هر كدام در جايي از دايره بازي قرار بگيرند چطور مي توان فهميد كه كي چقدر عقبتر و يا جلوتر است ؟ و از همين منظر هم  هست كه مي بينيم نقد جهت دار كمي به عنوان موضوعي در جهت افشای نوعي پيوستار زماني با مشكل روبرو شده است.

در وضعيت "خود آيين " كنش هاي ما در داخل طرح هاي كوچكي معنا مي يابند كه شبيه حباب هاي هستند كه خود را فرا گرفته اند ، كنش هاي ما در مسير خاصي به جريان مي افتند  با نيتي اجرا مي شوند كه  هم از نظر ديگران و هم از نظر خودمان به آن ها معنايي معين مي بخشد. با اين همه سئوالي كه به اين طرح معنا مي بخشد از ما مي گريزد. در زندگي روزمره بدون شك ، در هر لحظه يا نسبتا" در هر لحظه ، مي داينم چه كار بايد بكنيم تا اين يا آن كار " مفيد " را انجام داده باشيم. ولي به محض اين كه درباره، آن فكر مي كنيم، فايده ي اين فايده مبهم يا مشكوك مي شود . 

بگذاريد كمي بحث را جمع كنيم. گفتيم كه كيفيت همواره بر نوعي تمركز  و ارجاع  استوار است  و اگر  اين مرجع نگري را از آن بگيريم  به سرعت فرو خواهد ريخت.مثلا همين واژه "اصالت" در واقع جز نوعي پيوند سريع و فوري به "همان" چه چيز ديگري مي تواند باشد. ايده "بلاغت" به عنوان مظهر ظهور كيفيت در ادبيات همواره نيازمند ارجاع به يك نقطه در خويش و يا در شكل ساده تر  خالق يا مؤلف بوده است. به راستي چه مي شد اگر  متون مقدس را بدون نام خدا خوانش كنيم ؟ در آن شرايط با چيزي جز مشتي دستور العمل و روايت بعضاً عجيب رودرو نخواهيم بود ؟ آيا قانون منع تكثير شمايل در متون مقدس نوعي قانون كپي رايت نيست كه موجب مي شود تا همواره متن تنها و فقط به يك استثنا ارجاع داده شود. 

صحنه اي را دورادور به ياد مي آورم از رمان كوري نوشته ساراماگو . درست همان بخش كه يك قرنطينه و يا منطقه حفاظت شده براي كورها  ايجاد شد و كورها فقط از طريق چند نگهبان با دنياي بيرون ارتباط داشتند و به دليل وضعيت خود دچار ابهامات و گمانه زني هاي متفاوتي نيز بودند . تأويل آنها از شرايط  به همان اندازه دقيق بود كه اتصالشان به جهان . دنياي آنها درست همان فضاي ادبي ست باكمترين ارجاع مستقيم به جهان ، در حالتي اضطراري  ، طرد شده و به صورت منطقه آشوبناك در درون قاعده اي فراگير و در نهايت نمايش تمام قدي از يك وضعيت استثنایي .

در اين شرايط ادبيات به هيچ دردي نمي خورد. چرا كه هر متن با توجه به شرايطي كه براي خود توليد مي كند بدون ايجاد سطح اشتراكي با ديگر متون و احيا"طرح تفاوت با آنها، مي تواند داعيه دار كيفيتي در ارتباط با وجودعناصر كيفي و روندتكامل در آن باشد و مارا با هر وسوسه و روش همواره به " همان " خودش ارجاع دهد .همانطور كه ماياكوفسكي هم پيشتر اين كار را كرده بود. 
 

پي نوشت

چيزی كه در اين نوشته نخواستم به سمت آن برم وضعيت فرهنگي ادبيات بود كه خوب فكر مي كنم آن هم چيزي ست در ارتباط با طبقه و نهاد كه مي شود در دل مباحث ديگر جايش داد . ادبيات به مثابه كلاس و ليبل . مثل طلا فروشي براي زن گرفتن . مي دانم كه  بر خي موارد را زياد باز نكرده ام و اگر اين كار را مي كردم شايد كتابي مي شد براي خودش و جاهاي زيادي هم از دستم در رفت كه اين نيز بهانه اي بر نمي تابد .بديهي است كه براي بازي با اين ايده ها از متون ديگر مخصوصاً از نظريات "جورجو آگامبون" در مورد قاعده و استثنا  استفاده كردم . اما فكر مي كنم در بالا بر سر موضوع ارجاع به اندازه كافي حرف زده ام  ونمي خواهم كسي را به همان احاله كنم . "همين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:31  توسط فرهاد اكبرزاده  | 

آن زبان ناب

 

 

مروري بر : نظريه و تحليل درام - مانفرد فيستر

مهدي نصرالله زاده

انتشارات مينوي خرد

    مانفرد فيستر در مقدمه كتاب "نظريه و تحليل درام" دقيقا بر ايده آلي كه تمام متون تحليلي را بر مدار خود مي‌چرخاند انگشت گذاشته و با اشاره به حفره يا خلائي در تحولات  مهم و تاثير گذار قرن حاضر در حوزه تحليل ادبي همچون فرماليسم روسي و نقد جديد، بر اين واقعيت تاكيد مي كند كه اين حوزه ها به دليل اشتغال خاطر به نظريه زبان، ‌از ژانري كه كيفيات بياني آن منحصرا كلامي نيست – يعني درام – غافل مانده اند. ايجاد نظام مند ترين ، منسجم ترين و كارآمد ترين "فرا زبان" ممكن براي تحليل و توصيف متون دراماتيك آرماني است كه نويسنده را بر آن مي دارد تا با ادغام  تحليل نشانه شناختي كه متن دارماتيك را به مثابه ابر نشانه‌اي پيچيده كلامي، تصويري و ‌صوتي كه رمزگان اجتماعي – فرهنگي مختلف را فعال مي سازند، تفسير كند. با پيشرفت هاي به عمل آمده در حوزه بوطيقاي تاريخي كه موجب خنثي شدن گرايش قالب به تعيين شكل هاي تاريخي خاص به عنوان اصول هنجارين مسلم شده است، محصولي به دست دهد از  دو جهت حائز اهميت. 

هر چند كه نمي توان كتاب "نظريه و تحليل درام " فيستر را  نوعي تاريخچه از درام غربي به شمار آورد. اما تلاش نويسنده در جهت عينيت بخشيدن به دامنه امكانات ساختاري مهمترين درام هاي مطرح از نوشتار خويش ابزاري مناسب براي نگارش چنين كتاب هايي مي سازد.

نويسنده مي كوشد در بخشي با عنوان "خلاصه انتقادي از نظريه هاي موجود " با نگاهي انتقادي و پيگير، روندي سلبي  را براي به دست دادن "جوهره اي از "ماهيت مطلق متون دراماتيك" طي كند و در اين راه از  گذشته اي دور به نظريات پيرامون اين مسئله  با نگاهي بنيادگرايانه‌ بنگرد « از ميان كيفيت هايي كه ما را قادر به  تميز دادن متون روايي از متون دراماتيك مي كند، شايد يكي از محكمترين آنها به لحاظ تاريخي در سطح «موقعيت گفتاري» به عنوان رابطه ي ارتباطي ميان نويسنده و دريافت كننده قابل تعريف باشد. سرآغاز  اين نوع از  سنخ شناسي متون را در كتاب سوم جمهور افلاطون مي توان يافت آنجا كه وي بين "گزارش" و "باز نمايي يا نمايش" بر حسب اين كه آيا اين خود شاعر  است كه سخن مي گويد يا اين شخصيت ها هستند كه مجال سخن گفتن يافته اند، تمايز قائل مي شود ... و فلذا  مي توان  متون دراماتيك را از آن جهت كه يكسر به شيوه بازنمايي منحصر شده اند و در آنها شاعر هيچگاه اجازه ندارد خود مستقيما سخن بگويد، از متون اپتيك يا روايي متمايز كرد . 13 »

درام به مثابه شکلی چند رسانه ای از کلام ادبی در برابر متن ادبی صرف، فضایی را برای اجرا در خود ادغام می کند که می توان آن را "صحنه" نامید و از همین جاست که تفاوت قابل بحثی مانند دریافت ادبی و دریافت تئاتری را می توان از هم باز شناخت. تفاوتی که شاید در نظریه های تحلیلی مبتنی بر زبان نادیده و یا کم رنگ انگاشته شده بود.

تئاتر به مثابه نهادی اجتماعی 

استعاره ای مثل "جهان متن"و کتاب های فلسفی مثل "جامعه نمایش" و  نقل قول هایی از جی.گوریچ  که از قرابتی میان جامعه و تئاتر سخن می گویند، می تواند نماینگر همان پیوند استعاری باشد که جهان را همچون یک صحنه توصیف می کند. نگرشی که صرفاً به ادبیات محدود نیست بلکه در فرهنگ قومی مردم نیز رواج دارد «اکنون صورتبندی کلاسیک پترونیوس، «کل عالم صحنه است»، به تعبیری بی نهایت تغییرپذیر تبدیل شده است. در اوایل دوران جدید، دیدگاه استعلایی اولیه این عبارت (خدا به مثابه درام نویس و تماشاگر، و انسان ها به مثابه بازیگران یا عروسک های خیمه شب بازی) به سود دیدگاهی کاملا دنیوی عقب نشست. بر اساس این دیدگاه جدید، استعاره ی تئاتر ناظر به مولفه نقش گذارانه موجود در شیوه های متداول  رفتار و نیز رفتارهای  متظاهرانه و ریاکاری موجود در زندگی اجتماعی است. این سنت همچنین با شاخه ای از جامعه شناسی جدید معروف به نظریه نقش ها در ارتباط است. در این نظریه، تئاتر به الگویی تحلیلی برای توصیف پدیده ها و فرایند های اجتماعی تبدیل شده است و در این راه، حتی اصطلاح شناسی این نظریه نیز ار زبان فنی تئاتر وام گرفته شده است. (گذشته از اصطلاح "نقش"، آنان از اصطلاحات دیگری همچون "اجرا یا بازی "،"نقاب "،"سناریو "،"قاب یا چهار چوب" ،"صحنه پردازی" ، "بداهه پردازی" و "رپرتوار" نیز استفاده می کنند) در جدیدترین نسخه های دیالکتیکی این سنت، جامعه شناسان نظریه نقش ها دستگاه تحلیلی خود را درباره تئاتر و قراردادهای آن به کار بسته و این دیدگاه را اتخاذ کرده اند که تئاتر و جامعه داری برخی گرایش های مشترک به مقولات نقش گزاری و جلوه نمایی هستند و اینکه تئاتر نمودی از تعامل انسانی در شکل واقعی آن است .43» گذشته از این ماهیت جمعی دریافت و اجرای تئاتر و متون دراماتیک باعث می شود تا وابستگی آنها به گروه های اجتماعی خاص بسیار واضح تر از همین نوع وابستگی در دیگر انواع متون باشد. و در مقایسه با متن ادبی صرف که در تعاملی مستقیم با نشر است تئاتر در ذهن دریافت کننده به نحوی آشکارتر به مثابه یک نهاد جلوه گر می شود.

از میان تقابل های عمده ای که در کتاب دیده می شود تقابل هایی همچون درام و فیلم، رابطه متقابل اطلاعات کلامی و کنش، کوشش برای تمیز دادن زبان دراماتیک و زبان عادی به یکی از بخش های درخشان کتاب بدل شده است که به کارکردهای بیانگرانه، خطابی و سخن گشایانه در کنار کارکردهای فرازبانی و شعری به دقت و ظرافت قابل توجهی پرداخته شده است . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 9:52  توسط فرهاد اكبرزاده  |