آن جنون گمشده

مروري بر:
ريشه هاي رمانتيسم
آيزيا
برلين
ويراستار
: هنري هاردي
ترجمه
عبدالله كوثري
نشر ماهي
جوليان جينز در " خاستگاه آگاهي در فرو
پاشي ذهن دو جايگاهي"مثال جالبي ميآورد از چيزي كه آگاهي ميتواند به آن
آگاه باشد و براي توضيح اين مساله از مثال "چراغ قوه" استفاده ميكند.
يك چراغقوه روشن درك درستي از تاريكي
نخواهد داشت اگر به اين نكته توجه كنيم كه او به هر طرف كه نگاه كند روشن خواهد
بود و به تعبيري او همواره اسير و به نوعي آغشته به بخش روشن حضور خويش است يا به
زبان فنيتر :شناخت او محدود به امكانات شناختاش است.
هنري هاردي ويراستار
كتاب"ريشههاي رمانتيسم"در پيش گفتار صراحتا" بر اين نكته كه كتاب
حاضر آن كتابي نيست كه آيزبابرلين در جريان سخنرانيهاي سال 1965در گالري ملي
هنر واشگتن آرزوي نوشتن آن را داشت و سالها بعد از بازنشستگي از رياست كالج وولف سن ْآكسفورد 1975 سوداي نوشتن
ان را در سر مي پروراند تاكيد كرده و اضافه ميكند كه اگر آن كتاب نوشته ميشد اين
كتاب كه ويراستهي آن سخنرانيهاست هرگز منتشر نميشد. اين توضيح كه بر وجه
"بازيافتي" اثر فوق تاكيد مي كند افق قابل بحثي را در مورد اين كتاب و
موضوعات طرح شده در آن مي گشايد.
«من بر اين
عقيده ام كه جنبش رمانتيك چنان تحول عظيم و بنيانيني بود كه بعد از وقوع آن ديگر
هيچ چيز به حال خود باقي نماند . اين ادعا كانون گفتار من است .25ص»
عبور از يك وضعيت و
نگاه كردن به گذشته از طريق آگاهي كه آن وضعيت به بار آورده است همواره كنشي "بازيافت"
محسوب ميشود كه نيازمند طي نوعي فرايند سلبي است.به زبان ساده براي بازگرداندن وضعيتي اين
چنين گسترده و عميق به ريشه و خواستگاههاي اوليه كاري كه براي انجام دادن ضروري
مينمايد ارائه تعريفي دقيق و جامع از چيزيست كه ميخواهيم آن را به اصل خويش
بازگردانيم و سئوال اساسي شايد در اين جا اين باشد كه آيا اين كار ممكن است ؟آيا
مي توان آن را كاملان تميز داد در حالي كه نگاه ما آغشته به اين جنبش است .
«آنچه در نظر دارم يك نگرش دائمي بشري نيست، تحول خاصي است
كه در مرحله اي از تاريخ رخ نموده و امروز بر ما تاثير مي نهد.26»
شايد يكي از جذاب ترين بخش هاي كتاب به چند صفحه از توصيفاتي باز گردد كه سعي در تعريف و تشرح اين بخش از تاريخ ذهني بشري با عنوان رمانتيسيم دارند .چيزي حدود 30 صفحه در جستجوي تعريفي براي اين مسئله بر قطر كتاب مي افزايد با اين وجود كه خود برلين در اولين سطر هاي اين بخش تاكيد مي كند كه قصد ندارد پا به اين تله بگذارد و با باور به گفته نورتوپفراي معتقد است كه هر گونه كلي گويي درباره رمانتيسم نابجا و بي فايده است و با اقدام به جمع آوري برخي نظرات در توصيف اين جنبش گويي خود نيز در جذبه اين توصيفات شاعرانه غرق شده و سطرهايي را به بدان مي افزايد: «رومانتيسم بدوي است، تعليم ناديده است، جواني است، زندگي است، احساس پر شور و شر زندگي طبيعي است اما در عين حال افسردهگي است، بيماري است، انحطاط است، ناخوشي قرن است و زيبايي سنگدل، رقص مرگ است يا به درستي خود مرگ .42ص»
يا به تعريف ويكتور هوگو :«رمانتيسم عرفان شورمندانهي طبيعتگرا و نيز زيبايي شناسي ضد
طبيعت است در شكل افراطي آن . رمانتيسم توان و قدرت اراده، جواني، حيات و عرضه
كردن خويش است، و نيز شكنجه كردن خويش است و نيست كردن خويش و خودكشي . 44ص»
تعاريف ضد و نقيض كه
از آثار و مولفان مختلف گرداگرد اين مفهوم را گرفته اند گويي برلين را در جايي
ناگزير به مكانمند كردن اين جنبش و به نوعي خوانش سپتوماتيك از يك جريان سياسي ،
اجتماعي و تبلور آن در آثار هنرمندان بخشي از تاريخ مي كند . او با اين كار دامنه
هاي گسترده اين تفاسير را از اعماق دور
تاريخ بيرون كشيده و به يك اختلال مكانمند محدود مي كند. با اين كار دقت يك تحقيق
را به روند توصيفات خود مي بخشد.به باور او ريشه هاي رمانتيسم را نه در فرانسه يا
انگليس بلكه در يك سرخورده گي عمومي در آلمان مي توان جست . او در اين زمينه با
يوزف نادلر منتقد فرهيخته آلماني هم راي است كه نوعي دلتنگي و نوستالوژي براي آلمان مركزي قديم كه در خيال پردازي آلماني
هاي مهاجر نمود يافته موجب زايش اين جنبش بوده است . نكته جالب ماجرا درست همين
جاست. كسي كه رمانتيسم را بزرگترين تحول در اگاهي انسان غربي مي بيند آن را جايي
در يك حقارت ملي و غرور زخم خورده عمومي جستجو كرده و مييابد«بدين سان آلمان گرفتار اندوه و حس حقارتي هميشگي شد كه در
ادبيات كم و بيش محزون عاشقانه و نيز در ادبيات مردم پسند اواخر قرن هفدهم تجلي مي
يابد و نيز در هنرهايي قلمرو بي رقيب آلمان بود، حتي در موسيقي كه در اين دوران به
نوعي موسيقي محلي ، مذهبي، شور مندانه و درون نگر تبديل شده بود كه با هنر پر
جاذبه ي درباري و دستاورد هاي زميني و پر شكوه آهنگسازاني چون "رامو" و
كوپرن تفاوت بسيار داشت .70ص»
گردش قابل ملاحظه اي
كه در اين جملات ديده مي شود گردشي كه از هنر فاخر و درباري به سمت مردم و لايه
هاي زيرين جامعه سوق مي يابد واژه هاي مثل
درون نگري و شورمندي همگي از آن تحول مهمي
مي گويند كه به نوعي مي توان از عناصر اصلي اين جنبش پرشور و گسترده به شمار آورد
اين روند را برلين با نوعي حالت شبه عرفاني توضيح مي دهد و متذكر مي شود كه در
جايي چون حركت به سمت ايده آل ها براي انسان مسدود مي شود او به درون مي گريزد
و مي كوشد ان چيزي كه دنياي بيرون از او
دريغ داشته است در درون خويش محقق سازد. بعد از پروژه مكانمند كردن اين جنبش كه
دلايل قانع كنندهاي را در عقبه خويش دارد برلين به آبشخورهاي انساني و اولين
طلايه داران نيز مي پردازد . فصلي با نام پدارن واقعي رمانتيسم دقيقان در پي همين مدعاست. او با معرفي چهره ناشناختهاي كه
سخترين ضربه را به روشنگري وارد كرد يعني "يوهان گئورگ هامان" در كنار
گوته،هوگو و ديگران مي كوشد تا به نوعي اولين جرقه هاي اين جنبش را به او منتسب
دانسته و آموزه هاي اصلي او را در جهت
اين مدعا به ميان مي كشد« موزه هاي بنياني هامان كه من
كوشيدم فشرده اي از آن را بيان كنم ، اين است كه خداوند نه مهندس و نه رياضي دان ،
بلكه شاعر است ؛ و تلاش ما در اين كه تمهيدات انساني ، منطقي عجز آميز خود را به
او نسبت دهيم چيزي جز كفر گويي نيست . 90ص»
شنيدن صداي خداوند در
طبيعت و بسط اين باور كه "هنر شجريه حيات است و علم شجره ممات" در منطق
خود نوعي خرد گريزي را در پي دارد كه اين نيز در باور برلين نوعي جهت گيري آلماني
سرخرده در مقابل فرانسوي خرد گراست . مفهوم نابغه هنرمند كه همواره به جنون پهلو
مي زند نيز به اين باور استوار شده و فرديت و پرداختن به آن به عنوان يكي از بنيان
هاي اصلي رمانتيسم جان مي گيرد و از همين
روست كه برلين هامان را به عنوان يكي از اصلي ترين پدارن جنبش رمانتيسم در كنار افرادي چون
"هردر" و كانت مي نشاند .« هامان مي گويد همه
آن بزرگاني كه در عرصه تلاش انساني به جايگاهي والا رسيده اند، انسان هاي بيمار و
زخم خورده اي بوده اند. هركولس، آژاكس، سقراط، پولوس قديس، سولون، پيامبران يهود،
پيروان باكوس و برخي شخصيت هاي اهريمني –هيچ يك از اين ادمها از عقل سليم برخوردار
نبوده اند. به گمان من اين هسته اصلي آموزه هاي خشونت بار تشخص طلبي (ابراز وجود)
است كه خود كانون جنبش طوفان و تنش است .103»
ستايش نبوغ در مقابل خردگرايي
مفرط و پاي فشاري بر نوعي بي همتايي به مثابه فرديتي غير قابل درك كه به افكار
"روسو" نيز تنه ميزند گويي با هر نوع نظم مستقر و ساختار قابل درك در
تضادي عميق در مي آيد درك ناپذيري كه از اساسي ترين آموزه هاي "هردر" به
شمار مي رفت درست در جايي به مقابله با روشنگري مي شتابد كه بر اين نكته توجه كنيم
كه اساس روشنگري باور به اين مسئله ست كه
براي هر سئوالي مي توان پاسخي مناسب يافت . ترجمه ناپذيري و باور به اين اعتقاد كه
هر چيزي مي بايد بيشتر همان چيزي باشد كه هست و نمي توان ان را در شبكه اي از داده
ها به شكل كامل و درستي درك كرد از مضامين
قابل توجهي ست كه به همان موضع اساسي رمانتيسم يعني تاكيد بر "فرديت" و
يگانگي ها باز مي گردد. دو فصل رمانتيك هاي ميانهرو و رمانتيكهاي تندرو با عبور
سريعي از افكار و عقايد فيشته، شنگل و شيلينگ سپري مي شود البته اين گذار همراه با
ريز بيني هاي مخصوص برلين در گشودن دريچه هاي تازه ايست بر عقايد اين متفكرين كه
در برخي موارد به داوري آنها نيز مي
انجامد .شايد تمام بحث هاي برلين بايد در فصلي كه با عنوان "تاثيرات
پايدار" نام گذاري شده تجلي يافته و سامان بيابد. جايي كه خواننده با اين
گزارهها بر خورد مي كند
