تا مغز استخوان

ياداشتي بر: نگارش در تعارض (لويي فردينان سلين)
فليپ دتروئل ترجمه :وحيد نژاد محمد
نشر ثالث
با توجه به اقبال دير هنگام لويي فردينان سلين به عنوان يكي از قول هاي داستان نويسي جهان و رويكر د برخي مترجمان به تر جمه آثار وي در سالهاي اخير "نگارش در تعارض " را مي توان مولودي بهنگام در شناخت عميق تر از متن و شخصيت اين نويسنده بزرگ فرانسوي به شمار آورد. اين اتفاق در مورد برخي از اثار داستاني رخ نداد و مي توان سالهايي را در اواخر دهه هفتاد و اويل دهه اخير به ياد آورد كه هجوم كتاب و مقالات نظري در مورد ادبيات پست مدرن به پژواك نام هايي منجر شد كه در اكثر موارد هيچ اثر ترجمه شده از انها در ميان نبود.
بررسي هم زمان متن و شخصيت سلين كه موضوع كتاب را معطوف به خود ساخته ،نويسنده را بر آن ميدارد تا در مقدمه بر نكتهاي اساسي انگشت گذاشته و تاكيد كند:«...اما بدون در آميختگي مولف با شخصيت هايش، ضروري است مشخص كنيم چه مسيري از لوييفردينالدتوش، لوئيفردينالسلين ارئه كرده است .12ص» وي با اتخاذ اين موضع و پيش كشيدن آن در فصلي با عنوان : از زندگينامه شخصي تا تخيل در جهت تحقق اين خواست گام بر داشته و گويي در پس اين ايده مي خواهد از مصالح و حوادث سازنده رمان هاي وي پرده بردارد .او با اين ادعا كه بخش عظم نوشته هاي سلين از جمله رمان هاي : سفر به انتهاي شب ، مرگ قسطي و دسته دلقك ها به تجربه نقال سلين (باردامو) مرتبط اند و تجربه زيسته را در آثار او برجسته مي سازد.
در تمام متون مربوط به سلين مي توان رگه هايي از "آلوده انگاري" را بازيافت. آلوده انگاري به مثابه احراز هويت و مسيري كه در نهايت ميل به سوي منفي ات فرديتي مجرد دارد .در اين فرايند سوژه مرزهاي " خود" را نه به واسطه آن كنش آينهگون ، بلكه از طريق فرايندي دفع و زايش درك ميكند. و اين تفاوت احراز هويت درست نقطه ايست كه مي توان نظريات ژوليا كريستوا را در برابر صورت بندي لاكاني آن قرار داد. اين پديده نقشي محوري را در نظريات كريستوا در باب سوبژكتيوته ،و در نقادي ادبياش بر عهده دارد .آلوده انگاري،به عنوان يك فرايند،با بيرون راندن آنچه كه براي "خود" يك ديگري فرض شده، وسيله اي براي دفاع از مرز هاي سوبژبكتيوته فراهم ميآورد. اما آلوده انگاري، به عنوان پديده اي كه هرگز كلا به پايان نمي رسد، با تهديد به تفكيك و تخريب آن چه كه بنا شده در سوبژكتيوته ماندگار ميشود ؛ در ك شخص از "خود" هر گز ثابت و تنزل ناپذير نيست و سوژه براي حفاظت از "خود" در مقابل چيزي كه ممكن است مرز هايش را تخريب كند هشيار باقي مي ماند. كريستوا سعي در اثبات اين موضع دارد كه اغلب آفرينش هاي ادبي محصول اين هوشياري اند .گونه اي والايش و تهذيب كه سويه هاي تاريك بشريت را نشان مي دهند سويه اي كه بيگانه را "ناپاك" مي يابد و مي خواهد هر چيزي كه نا آشنا يا ، معمول تر، به طور غريبي بيش از حد آشنا است ، نفي بلد كند. «مي دانيم و مي بينيم كه وي محسور عمل زايش است ، آن هم اغلب اوقات در شرايط مشكل از رمان "سفر به انتهاي شب " گرفته تا "ازقصري به قصر ديگر " ص31 » كريستوا صراحتا بر اين امر تا كيد مي كند كه سلين « به نيروي مثبت مادرانه ،جوهري كامل ، ملموس ، اطمينان بخش ، و شادمان » مشتاق است كه در « خانواده ، ملت ، نژاد و تن تجسم مي يابد. با اين تعابير مي توان سلين را بهترين سوژه براي تشريح نظريات كريستوا نيز به شمار آورد و در كنار آن به نوعي نژاد پرستي افراطي در عمق باورهاي اين نوسيده نيز انديشيد« هر انساني كه به منطق گلاويز ميشود و خود را به آن آراسته ميكند، فقط يك ترس اساسي را پنهان ميكند كه بيشتر مجبور نيست آن را بررسي و تحليلكند. وي مي تواند با همه استدالالات اشتباه سازگار شود. براي سلين دورگه ها انسان هايي هستند كه محكوم به شرم از خويشتن بوده و از خويشتن داري ناتوانند. بدون هيچ هويت تعريف شده از طرف جامعه سفيد پوست .146ص» بازتاب زباني اين فرايند را مي توان در يك اجبار ساختاري، رويكرد به منفي ات "آرگو "* يعني همان زبان اقليت ها جست. زباني كه در دل مناسبات رسمي همچون هيولايي حول كرده و خود را به كليت و منطق سلطهگر آن تحميل مي كند. با اين روش يعني به كار گيري "آرگو" او يك جريان كلامي را كه بر اساس باز آفريني پردههاي گفتار – دور از هر گونه پيوستگي عقلاني – بنيان نهاده شده است جايگزين عبارت هاي خشك و متناوب مي كند . آيا سلين با اين كار قصد يك كاسه كردن درد و درمان ،پزشك و بيمار نقل و نقال را دارد؟ «سلين نگارش را به سان ابزاري فيزيكي ، فيزيولوژيكي نزديك به واقعيت عيني ملاحظه مي كند ، خلاصه ، دنيا ، زندگي ، شناخته مي شود همانند يك جنب و جوش ،يك چرخش بي پايان پديده هاي گوناگون كه ،بين نسل و تباهي ، بين مرگ و تولد ، براي احراز يك بعد پاياني زندگي دنيوي اختصاص يافته اند .29ص» نويسنده به مثابه شاهدي بر انحطاط و زوال بيپايان و مرگ. شاهدي بر گنديدهگي و تباهي تمدن بشري و از همين روست كه مي توان حضور او را نمودي از نگرشي آسيب شناسانه بر جهاني رو به زوال انگاشت . نويسنده اي كه زنديگش را دو جنگ و كشتار فرا گير در بر گرفته آيا مي تواند نگرشي جز اين ، و نفرتي كمتر سلين در بر خورد با موضع جنگ از خود بروز دهد ؟ «اين جهان پديداري عميقا انسان محور است . فردينان از مشاهده انسانها باز نمي ايستد . انسان ،موضوع برتر تخيل سلين است . انساني كه بايد بدگمان باشد ، براي اين كه وي در برابر مرگ مات و مبهوت است و كاملا خود را وقف جنگها كرده است . انسان نزد سلين با خصوصياتي مختلف تعريف مي شود . رو به پيدايش ، رو به پيري ، رو به حيات ، و همچنين وي همزمان انساني است متاثر ، ناطق و متفكر .30ص»
پي نوشت
*Argo. زباني كه به اولين قبايل كولي كه در 1491 در قلمرو فرانسه رويت شدند منتسب است زباني مخصوصي كه كوليان و گدايان از آن استفاده مي كردند (چيزي شبيه به زرگري و زبانهاي غربتي در فارسي) اين زبان كه توسط طبقات مخفي و خطرناك به كار گرفته مي شد فاصله نامشروعي را با دل مناسبات زبان رسمي توليد مي كرد و به تدريج واژگان آن در ميان طبقات زيرين رواج يافت.
