استخوان در گلوي ضماير
ياداشتي بر : من قهرمان نيستم
اثر پي ير گرونيه

ترجمه خجسته كيهان
نشر افق
“نشسته زندگي مي كنم،هم چون فرشته اي در دستهاي يك آرايشگر"
"آرتور رمبو"
فكر كردن به ديوار به مثابه انديشيدن به حدود در هر زمينه اي مي تواند يك فرا وضعيت را ترسيم كند اين آگاهي كه از درك امكانات ، حد و تفاوت هاي هر الگو يا ساختار ناشي مي شود همواره با چيزي گره مي خورد كه مي توان آن را " امكان عدم امكان " ناميد كه نوعي تعيبر بلانشويي در مورد مرگ است. چرا كه موضوع "انديشيدن در" را با "انديشيدن بر" هم خوان مي كند.حالا اين حرفها چه ربطي به نوشته هاي يك نويسنده فرانسوي دارد كه مجموعه اي از قطعات گاهن شوخ طبعانه را در كنار هم به عنوان يك مجموعه گرد آورده است شايد بايد در مواجه با آثار او به اين نكته توجه كنيم كه به سختي مي توان حدود متداول الگوهايي مثل داستان كوتاه ،قطعه ادبي ، نثر شاعرانه ، و يا شعر را به آن تحميل كرد و درنهايت به يقين از يك انطباق كامل و دقيق رسيد.
و شايد بحث اصلي هم در همين نقطه باشد كه در اين ارتباط مي توان به آن پرداخت. براي باز كردن اين موضوع مي توان از يك مثال سود برد . در نظر بگيريد كه كار يك وكيل انطباق يك جرم / كنش با معيار ها و تعاريف عامي است كه همگان بر سر آن توافق دارند و در اصطلاح به آن قانون گفته مي شود. در هر مورد او مي تواند با استناد به يك بند و يا گروهي از اين موارد عام مورد توافق به دفاع بپردازد شرايطي كه مي توان آن را قاعده كار يك وكيل به شمار آورد و ما او را "در قوانين " مي يابيم . اما وقتي او با موارد خاص و ويژه اي بر خورد مي كند كه به نوعي به يك حفره پيش بيني نشده در قوانين شبيه است او در جايي مي ايستد كه خطاب خود را نه با قاضي محكمه به نفس آن نوشتار عام و يا آگاهي عمومي در لباس قانون معطوف كرده و مستقيماً با هدف قرار دادن آن حفره و يا به تعبير دقيقتر استثناء نفس قانون را به چالش وا مي دارد. در اين شرايط او در وضعيتي "بر قانون" است. وقتي يك نويسنده با به چالش كشيدن ژانر مي خواهد محدوديت ها و حفره هاي اين حوزه از توافق عمومي را به نمايش بگذارد دقيقان در همين وضعيت " بر " نسبت به ژانر به مثابه قاعده ايستاده است. در اينجا چيزي كه به عنوان محور اصلي كار خود را عيان مي كند موضع فرديت است موضوعي كه در دو جمله اول كتاب از " ارتور رمبو و "كه در بالا به آن اشاره شده و جمله اي از "برنار مارري كلتر " خود نمايي مي كند" من يك آدم طبيعي و منطقي هستم آقا . هرگز كاري نكرده ام كه جلب توجه كنم . اگر نزدتان نشسته بودم ، شما به من توجه مي كرديد ؟ "
اگر بخواهيم از اين كليات فاصله بگيريم به متن كتاب باز گرديم مثلان در جايي در ص 99 با داستاني مواجيهم با عنوان "يك قطره در اقيانوس آرام " كه به بخشي از داستان نويسنده اي به نام ريشار اشاره دارد بخشي به اندازه يك تكه كاغذ آب نبات كه به اندازه اي راوي را تحت تاثير قرار داده است كه بعد از آن كه مدتها به آن انديشيده به اين نتيجه مي رسد كه اين قسمت را به شيوه خودش باز نويسي كند و براي او اين بخش از تمام نوشته هاي نويسنده اعم از رمان ، شعر ، داستان كوتاه و .. مهمتر است اما جرئت گفتن اين موضوع را به خود نمي دهد، ظاهران.قسمتي كه در آن ريشارد گفته «چگونه اقيانوس آرام در خود فرو مي رود ، خود را مي بلعد ، و چنان آب مي رود كه عاقبت به يك قطره تبديل مي شود -قطره اي كه ميليارد ها تن وزن دارد-ولي اكسير واژه ها ناپديد شده و من فرسنگ ها با فضاي خاصي كه خود را برايش آماده كرده بودم فاصله دارم امتحان فيزيك هسته اي را مي گذرانم ، يا اينكه مي خواهم با يك قلموي آب رنگ ساختمان "امپايراستيت "را رنگ بزنم .100ص» تقابل ميان كل و جزء كه در اين داستان به شكل هاي مختلفي مطرح مي شود همواره ميل به توليد يك فرديت به مثابه استثناء را از خود بروز مي دهد همان تقابلي كه در بالا بدان پرداخته شد و به افشاي دو وضعيت " در” الگو بودن و "بر” الگو بودن انجاميد.در هر داستان از مجموعه با مواردي رو در روييم كه داستان با آنها شروع مي شود اما به سرعت اين موضاعات در دل موارد موازي ،مخالف و يا شخصي چنان پيچيده و محو مي شوند كه گويي فراموش مي كنيم كه داستان با چه نام و يا موضوعي شروع شده بود و اين در حاليست كه اين كار نه در فصل هاي طولاني يك رمان بلكه در چيزي حدود 2 صفحه انجام شده و پايان مي پذيريد . تقريبان تمام داستان ها از منظر "اول شخص" روايت مي شوند اما گاهي شاهد شكستن قواعد منطقي اين حوزه روايت هستيم . شايد گفتن اين موضوع كمي به تحليلي مضموني نزديك شود اما دو آگاهي در پس زمينه آثار گرنيه به چشم مي خورد جذب سيستم و يا كل بودن و مقاومت سمج و طنز آميز در برابر آن، مسئله اي كه در " زندگي خصوصي" كه بيشتر حول حشرات تهديد كننده ايست كه به سمت راوي را به التهاب انداخته اند با اين جملات سرانجام مي يابد «در واقع حقيقت ماجرا شايد اين باشد كه ما امروز ، به اين كه از اين پس جزيي از زندگي اين هيولا ها باشيم ، تن داده ايم .44ص »
