بیرون مه بود ...
ياداشتي بر : چيزي در همين حدود

به روژ ئاكرهيي
نشر چشمه
داستان "دريچه" اولين داستان مجموعه است اولين در ميان پنج داستان ديگر. "دريچه" يكي از ظريف و دقيقترين برش ها را از زندگي يك مهاجر لاي درمانده به تصوير مي كشد. مرد براي ديدن دختر كوچك و همسرش به خانه رفته است ولي به دليل عدم حضور زن و عدم توانايي دخترش در گشودن در پشت در مي ماند و بخش اعظم ي از داستان صرف همين پشت در ماندگي و شايد بيش از آن درماندگي مرد مي شود . همانجا كه براي دخترش شروع به گفتن داستان ميكند. يك داستان نمادين مثل " زار و زار گريه مي كردن پريا" و نكته جالب اين نقالي عدم قانع كننده گي آن است پدر نمي تواند براي دختر كوچكش كه از آنسوي دريچه از او مي پرسد كه چرا " پريا " گريه مي كردند توضيح قانع كننده اي بيابد و از جواب گفتن طفره مي رود. ارتباط ميان پدر و دختر به دليل تفاوت هاي زباني زيستي ، ارتباطي به اندازه همان دريچه باز شده تنگ و ابهام آميز است. و از جهتي مي توان دريچه را برشي ستايش آميز از ارتباط ناقص و محدود ِتفاوت هاي دو نسل و يا از آن عميق تر دو فرهنگ به شمار آورد نويسنده با دادن ميزانسن هاي معنا داري سعي در نمايش دادن تمام عيار وضعيت دروني مرد دارد و به اين دليل كه يك زاويه سوم شخص را براي روايت خود بر گزيده است اغلب اين نمايش رنگ و بويي سينمايي/ توصيفي به خود مي گيرد . بعد از آمدن همسر مرد و تقريبان در پايان قصه از روايت گره گشايي مي شود و مي فهيم كه زن و مرد در حال متاركه اند و قصه با خروج مرد از خانه به سمت يك جمله كوتاه دور برداشته و آخرين تير خلاص را به وضعيت نا معلوم و ابهام آميز مرد شليك مي كند.« مرد پشت به در ايستاده بود . با چشم دنبال گربه گشت . نبود . جعبه خالي را ديد . خم شد و آن را برداشت . به راه پله كه رسيد ، گربه را ديد كه كنار در خروجي است . از پله ها پايين رفت . گربه خودش را كنار كشيد و از پله ها بالا رفت . مرد در را باز كرد . بيرون مه بود ... 23ص»
داستان "آينه شكسته" به شدت خواننده را به ياد " آينه هاي دردار " هوشنگ گلشيري مي اندازد داستاني كه با اين جمله آغاز شده « دوباره پيدايش شده.نپرسيدم كجا بوده،او هم نمي گويد 57ص» و به شرح ارتباط مرد نويسنده اي با يك زن جوان مي پردازد كه گاهي به تناوب در زندگيش پيدا و پنهان مي شود چيزي از جنس همان تلفن هاي شبانه و ارتباط دلبخواهي و يك طرفه در "آينه هاي دردار" شايد با همان گلايه هاي زن، كه از نويسنده مي پرسيد چرا او را همانطور كه خود خواسته نوشته است و نه همانطور كه هست. « خاكستر سيگارم را در زير سيگاري مي تكانم و به طرف قفسه كتاب ها مي روم . حتماً دوباره زنگ خواهد زد . هر وقت نقطه آخر را من مي گذارم ، دوباره زنگ مي زند . و هر وقت او نقطه را بگذارد ، وسوسه زنگ زدن مي گيردم و نمي توانم .64ص». بازي سوژه نوشتن با نويسنده جدال كهنه نقش و نقلش در اين داستان نيز همواره عنصر مطلوب را زن قرار داده است كه به شكل الهام گونه اي او را جذب و دفع مي كند . چيزي كه در اين داستان و داستان هاي ديگر مجموعه از اهميت زيادي بر خوردار است بيشتر از آنكه به جنس ارتباط ها بستگي داشته باشد به ميزان توصيفات نويسنده از دو طرف وابسته است . گويا نويسنده و اثر همواره ارتباط را به سمت يك مانع ، ميانجي ويا بند ناف(يك گوشي تلفن – يك دريچه تنگ و .. به سمت منبعي از آرامش و لذت محدود مي كنند . نكته اي كه در كل داستان ها به عنوان يك مسئله مطرح است شايد به اين موضوع باز گردد كه داستان ها و فضاي آنها از يك دستي خاصي در همه جوانب استفاده مي كنند و شايد اين كار براي كساني كه عادت دارند زير سطرهاي خاصي را خط بكشند به يك مسئله بدل شود . چيزي كه در داستان هاي ئاكره يي كاملان هدفمند و خود آگاه به نفع فضاي كلي كار كنار گذاشته شده بر جستگي هاي روايي و دادن شوك به داستان است . اوج و فرود در داستان هاي مجموعه به اندازه زيادي تخت و يك سان شده اند و از اين رو نيز شباهت زيادي ميان زيست ساكنان قصه با واقعيت به وجود آمده است .شباهتي غمگين و مبهم ،مثل عبور از مه ...
