برخيز اي موسي

ياداشتي بر : حصار و سگ هاي پدرم
شيرزاد حسن
ترجمه مريوان حلبچهاي
نشر چشمه .
نوشتار شيرزاد حسن به شدت گرم است و اين حسي نويسي (البته كه منظور به هيچ وجه احساساتي گري نيست) به قدري در بخش هايي از كار پر رنگ مي شود كه گويي بايد آن بخش ها را باصدايي به بلندي يك فرياد خواند فريادي كه وجه اعتراضي به خود گرفته است و همين موضوع گاهي متن را با چالشي جدي مواجه مي كند و تا مرز هاي شعار گونهگي نيز پيش ميراند. و خوب ميتوان ريشه هاي اين نوع از نوشتار را در الصاق صفتهاي خشن و به قولي آب دار به توصيفات دانست توصيفاتي كه گاهي به قدري آب و رنگ ميگيرند كه به تصويري ازلي ، ابدي از تابلو آفرنيش جان بخشند . «...هرج و مرج و آشوب و هياهو شيهه اسب و صداي ماديان ، برنا برناي گربه و هاپ هاپ سگ و زوزهئ تازي و جيغ ميمون و صداي شتر بال صدها پرنده ، فرشته هاي آسمان را به تماشاي ما فراخواند . 80ص»
روايت او همواره از مرز بين لذت و گناه ،خون و خشونت و مفاهيم تقابلي متضادي مي گذرد و متن را به عرصه كار زاري بدل مي سازد كه از نزديك ترين و دور ترين عناصر دعوت به برخورد شديد در آن شده است . برخوردي به فاصله برخورد پسر و پدر ، غريزه و قانون و شايد فرياد اعتراض و سكوت محض. فضاي سركوب شده حصار گاهي خواننده را به ياد فضاي به شدت سركوب شده رمان 1984 جورج ارول مي اندازد جايي كه ديدن خواب گناه آلود نيز تفتيش و بررسي مي شود .«شبح پدر از آدمك بيرون مي آمد و مرا زير لگد مي گرفت .59ص »
گاهي به سادگي مي توان كهن الگو ها را از سطح و خلال روايت بازيافت و گاهي بافت اثر اجازه استخراج فورري و سريع اين خواستگاه ها را به خواننده نميدهد و اين يكي از نقاط برجسته كار نويسنده است . جايي كه امكان جدا كردن الگوي اوليه به علت بافت دقيق و در هم تنيده روايت به محال نزديك شده و وضعيت تازهاي را حتي نسبت به خواستگاه خويش توليد و تعريف ميكند. بعد از كشتهشدن پدر به مثابه حاكم در داستان گويي جمعيت درون حصار به نوعي جنون و لجام گسيختگي دچار مي شوند . جنوني كه از عدم مقاومت در برابر آزادي و اختيار به وجود آمده است و گويي نويسنده با اين كار همواره سعي در نمايش آن خوشبختي دارد كه بنده را در تقابل ارباب و بنده در بر گرفته است . خوشبختي كه بعد از انجام تكليف و ارضائ خواست ارباب او را به آرامش مي رساند.
پدر و حصارهايش همواره ميل به نوعي حلول در سطح نمادين دارند و تفرد خاصي از خود بروز نمي دهند و همواره از اين موضع عام كه به شدت قابل تاويل است كوتاه نمي آيند تا به شخصيت و چهره اي خاص و موضعي بدل شوند .
چيزي كه از الگوي همواره اديپي كار بيرون نمي زند اين نكته است كه راوي هيچ گاه خود را در مقابل پدر يا همان عرصه قدرت با چيز يا كسي متحد نمي بيند و گويي همواره اوست كه بايد پاسخ گوي سكوت ديگران باشد اوست كه بايد بجنگد و اوست كه بايد پاسخ گوي انتقادهاي بعد از عمل خويش نيز باشد و اوست كه بايد فرجام كار را توان دهد در اين ميان نقش حصار به عنوان محل وقوع روايت موضوعيت كاملان نمادين مي يابد و خانواده همواره به عرصه اي وسيعتر مترادف شده و شكلي از جامعه مي يابد. اما جامعه به تصوير كشيده شده بيشتر از هر چيز شبيه يك حرمسراي بزرگ است.اجتماعي متشكل از زنان و اختهگان .
*نام كتابي از ويليام فاكنر